بسم ربّ الشهداء و الصالحین
«انفروا خفافاً و ثقالاً و جاهدوا بأموالکم و أنفسکم فی سبیل الله ذلکم خیرٌ لکم إن کنتم تعلمون»
برای جنگ با کافران سبکبار و مجهز بیرون شوید و در راه خدا با مال و جان جهاد کنید؛ این برای شما بسی بهتر خواهد بود اگر مردمی با دانش باشید. (سوره توبه، آیه ۴۱)
با سلام و درود بیپایان به رهبر کبیر انقلاب، قلب تپندهی این امت و خورشید نورافشان جماران، و با سلام به خانوادههای عزیز شهدا، امت حزبالله و شهیدپرور ایران.
اکنون ملت شهید پرور و دلشکستهی ما شاهد جنگی است نابرابر که بر اساس آن سرنوشت خود را معین خواهد کرد و برای تداوم این نهضت حسینی باید با موانع رشد و دشمنان آن به دل و جان مبارزه کرد؛ که سستی و بیتفاوت بودن خیانت به انقلاب و خون شهدای عزیز است.
در این شرایط حساس، انقلاب از طرف ایادی و مزدوران آمریکا به رهبری صدام خائن در منطقه مورد هجوم و حملهی ناجوانمردانه واقع شده است و بدون شک تضعیف انقلاب اسلامی، تضعیف اسلام عزیز است و اگر خدای نکرده انقلاب شکست بخورد، اسلام و مسلمین در خطر جدی است.
معذلک، تذکراتی میدهم به امید آنکه در خودم و دیگران سودمند باشد:
ای عزیزانی که این سخنان مرا میشنوید، آگاه باشید که زندگی دنیا شما را غافلگیر نکند. و ای آنان که بر علیه انقلاب سخن میرانید، آیا فکر این را کردهاید که روزی زمین شما را در میان خود خواهد فشرد و هیچکس صدای شما را در میان دل خاک نخواهد شنید؟
برادران و خواهرانی که منحرف گشتهاید و میخواهید که پایههای انقلاب عظیم را که به رهبری نائبالامام، روح خدا خمینی است، درگردانید، بدانید که این انقلاب، انقلاب مهدی صاحبالزمان است و هیچگونه خدشهای به آن وارد نخواهد شد.
ای برادری که بر علیه انقلاب سخنپراکنی و توطئه میکنی، سری به جبهه، این میعادگاه عاشقان بزن و بنگر که چگونه انوار چهرهی کودکان معصوم نمایان است و فریاد میزنند: «خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.»
بلکه ای برادر در تاریکی و ظلمت نشستن و قضاوت کردن، کار وجدان یک فرد شایسته و مسلمان نیست. اگر میخواهید در این دنیا و آخرت پیروز و سرافراز گردید، گوش به فرمان رهبر باشید و پشتیبان ولایت فقیه باشید و وحدت و یگانگی خود را حفظ کنید تا کشورهای امپریالیسم، صهیونیسم و استعمارگران نتوانند وحدت شما را از بین ببرند و تا زمانی که استثمار و استعمار وجود دارد، جوانان مسلمان باید در نابودی آن بکوشند. مکتب اسلام تنها مکتبی است که با هرگونه پلیدی مبارزه میکند.
برادران من، با دیدی باز و آگاهی کامل و به خاطر رضای خدا و بنابر امر امام عزیز، به جبهه حضور یافتم و راه خود را شناختم و تا آخر هم این خط را ادامه خواهم داد. یا پیروزی را زیارت میکنیم یا شهید میشویم. اگر در این راه شهید شدیم، سعادت است؛ و اگر ماندیم، اجر شهید را خواهیم برد.
شهید محمود دلاور در خانوادهای کشاورز در روستای فیلاخص متولد شد. دوران ابتدایی را در روستای محل تولد گذراند و سپس وارد مقطع راهنمایی گردید و در روستای همجوار، کنجدجان، ادامهی تحصیل داد. در همین دوران، نهضت امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و محمود همواره همراه با پدرش در مسجد محل به یادگیری قرآن مشغول بود.
با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، این نوجوان چهاردهساله فعالیت خود را در بسیج آغاز کرد و همراه دیگر جوانان در مسجد محل به فراگیری آموزشهای رزمی پرداخت. او برای رفتن به جبهه بیقراری بسیاری داشت. شبی همراه با همرزم و رفیق همیشگیاش، شهید محمدباقر فراست، تا سحرگاه به گفتوگو و درد دل پرداختند؛ اما هیچیک از اعضای خانواده متوجه سخنان آنان نشدند، تا آنکه روز بعد خبر اعزامشان را به خانواده دادند.
پس از مدتی، نخستین نامهی محمود از جنوب، از تیپ نجف اشرف، به خانواده رسید. او دوبار به مرخصی آمد و دوباره به جبهه بازگشت. روزی نامهای به منزل رسید که پس از احوالپرسی، مطلبی در آن نوشته شده بود که گویی تنها برای بیان همان موضوع نگاشته شده بود: «پدر و مادر عزیزم، من در مسابقهای شرکت کردهام و مقام گرفتهام. هرچند جایزهاش مادی نیست، اما از نظر معنوی بسیار ارزشمند است.»
از آنجا که نام مسابقه را ذکر نکرده بود، خانواده منتظر بازگشت او بودند تا از زبان خودش بشنوند؛ اما این سخن، زنگ هشداری بود برای آمادهسازی خانواده جهت شنیدن خبر شهادتش.
مهرماه سال ۱۳۶۲، کوهها و تپههای مریوان جولانگاه مردان مرد شد. رزمندگان با آغاز عملیات والفجر ۴، چون مولای خود قمر بنیهاشم، بر صف دشمن یورش بردند. آرپیجیزن گردان، شهید محمود دلاور، همچون همرزمانش به پیش میرفت تا آنکه تیری بر گلویش نشست و صورتش بر خاک پاک وطن نهاده شد. او سر تعظیم در برابر پروردگار فرود آورد و امتحان آنچه را در مدرسهی علم و زندگی آموخته بود، در مدرسهی عشق با افتخار و سربلندی پاسخ داد.
در روز ۲۸ مهر ۱۳۶۲، معنای نامی که در کودکی بر او نهاده بودند، به حقیقت پیوست؛ محمود، یعنی ستایششده. صبح یک روز پاییزی، صدای زنگ خانه به صدا درآمد و خبر شهادت محمود به خانوادهاش رسید. پیکر پاک و مطهرش پس از بازگشت، بر دوش مردم شهر و روستا تشییع شد و در گلزار شهدای فیلاخص، زادگاهش، آرام گرفت.
درود فراوان به ارواح طیبه شهیدان ارجمندی که خداوند تبارک و تعالی در شأن آنان آیهی ﴿فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی﴾ نازل فرموده است. زبان از گفتار و قلم از نوشتن وصف آنان عاجز است. مرحبا بر جرأت و جوانمردی این دلیران که مردانهوار خود را با لباس شهادت آراستند و نقد جان پیشکش انقلاب نمودند، و با خون پاک خویشتن گلستان دین مبین اسلام را آبیاری کردند. پروانهوار خود را به شمع بلا زدند، مردانه جنگیدند و شهادت را شعار خود دانستند و تسلیم دشمنان دین و قرآن نشدند.
فرزند دلبندم، شهید محمود دلاور، روز اول اردیبهشت ۱۳۴۵ در روستای فیلاخص گلپایگان به دنیا آمد. ما آن روز تهیدست در خانهای ویرانه و قدیمی به عسرت زندگی میکردیم و با لقمهای نان خشک خالی قانع بودیم. شهید محمود در سن هفتسالگی به مدرسه راه یافت. بسیار باهوش و بااستعداد بود. وقتی بزرگتر شد، هم به تحصیلاتش ادامه میداد و هم در امور کشاورزی به من کمک میکرد.
شهید محمود دلاور بیش از حد عشق و علاقه به ائمه اطهار داشت. وقتی دور هم جمع میشدیم، میگفت: «هیچکس حرف نزند تا پدرم صحبت کند.» وقتی من از شهید و شهادت سخن میگفتم، سراپا گفتار مرا گوش میداد و اشک میریخت. عشق و علاقهاش به امام خمینی (علیهالرحمه) بسیار زیاد بود. همیشه آرزوی شهادت و هوای قربانی شدن در راه قرآن در سر داشت. از ابتدا تا پیروزی انقلاب از پا ننشست. شبها تا صبح با لباس بسیجی و مسلح نگهبانی میداد و از جان و دل به انقلاب کمک میکرد.
آتش جنگ بین ایران و عراق شعلهور گردید. غرب و جنوب میدان نبرد بعثیان واقع شد. شهید محمود کمر را محکم بست و مهیای جهاد شد. بسیار پرجرأت و شجاع بود. عاشق شهادت بود. یک شب دور هم نشسته بودیم. کتابی به نام طوفان البکاء خواندم. نوشته بود از قول امام سجاد حضرت علی بن الحسین (علیهالسلام): «من به جمیع عمرم هیچ روزی پدر بزرگوارم را از روز عاشورا خوشحالتر ندیده بودم.» شهید محمود مانند ابر بهار گریان شد و گفت: «پدر، تو خوب از وصف شهید و شهادت میدانی. نمیدانم چرا به من اذن نمیدهی؟» در جوابش گفتم: «پسرم، ترک جان از یار جانی مشکل است، بیتو یکدم زندگانی مشکل است.» در جوابم گفت: «پدر عزیزم، موسم قربان شدن تأخیر شد. صبر نتوانم، شهادت دیر شد. نوبت فیض شهادت با من است، بردن گوی شهادت با من است.»
روز به روز، ساعت به ساعت، آتش جنگ شعلهورتر میگردید. شبی یکی از همرزمانش به نام شهید محمدباقر فراست منزل ما بود. تا آخر شب با هم آهسته سخن میگفتند. شنیدم که شهید محمود میگفت: «این دفعه غیر از حملههای قبلی است. اگر بنا باشد برویم و برگردیم، فایده ندارد. این بار باید شهید شویم یا پیروز.» از گفتار شهید محمود معلوم شد که عاشق حقیقی است. وقتی صبح آن روز دیدم عزم سفر دارد، گفتم: «پسرم، برو به امید خدا، ولی این حمله شهید میشوی.» وقتی این جمله را شنید، مانند گل خندید و گفت: «پدر، خدا از لفظت بشنود.» پس آخرین لحظه دست مرا بوسید و رفت، و من هم صورتش را بوسیدم و به حسرت به او تا پیدا بود نگاه میکردم. این آخرین دیدار من بود. رفت و در دجلهی خون آن قد و قامت افتاد، وعدهی دیدن رویش به قیامت افتاد.
سوزش اشعار لطیف حبیب / برده ز دل صبر و قرار و شکیب
با دل غمدیده و حال فکار / وقت سحر دفتر غم داده زیب
غرب چو جولانگه صدام شد / سیل غم آمد ز فراز و نشیب
حمله و والفجر چهارم بپا / گشت و پرید از چمنم عندلیب
دشت و بیابان مریوان ز خون / رنگ شد از خون دلیران عجیب
نوبت محمود دلاور رسید / شوق شهادت عجبا دلفریب
بست کمر تنگ ز بهر جهاد / ندای رهبر چه شنید از خطیب
خواسته چه، این گوی ستادت برد / داشت بهر گوشه هزاران رقیب
قرعه به نامش زدم آمدم به فال / نصر من الله و فتح قریب
یکهتنها به صف کارزار / ذکر لبش آیهی «أمن یجیب»
وقت سحر تاخت به قلب عدو / عاقبتش گشت شهادت نصیب
بر گلویش ترکش خمپاره خورد / دریغ و دردا که نبودش طبیب
ماند به دل آرزوی شادیاش / سر به روی خاک نهاد آن غریب
سوز غمش قوت دلاور شده / کی شود آسوده از این غم، حبیب؟
دو بیتی:
ز بیداد حوادث پایمالم / دلی بریان مدام اندر خیالم
به دام غم شدم آخر گرفتار / فلک سنگی زده، بشکسته بالم
چه شد اوضاع عالم جمله درهم / شدم یکباره غرق بحر ماتم
اگر خواهم ز دست غم گریزم / دریغا زور زانویم شده کم
به کردستان چه محشر شد نمایان / زمین گل شد ز خون گلغداران
ز خون عاشقان رنگین در دشت / خصوصاً جبههی جنگ مریوان
همه بار سفر بستند و رفتند / همه دست از پدر شستند و رفتند
همه جانبرکفان سنگر عشق / شهادت را شکر گفتند و رفتند
مریوان گشت برپا شور و جنجال / نمیدانم چه سالی بود آن سال
نبرد سخت والفجر چهارم / ز ما برگشت گویا بخت و اقبال
چه ایران کل ارض کربلا شد / غم عالم گریبانگیر ما شد
نسیم صبحگاهی گفت محمود / عروسیاش مبدل بر عزا شد
کریما، خالقا، پروردگارم / نمودی تا قیامت داغدارم
دلی بریان با چشمان گریان / به گلزار شهیدان شد گزارم
بدیدم دوستان را دستهدسته / پریشانحال با قلبی شکسته
همه گریان و نالان و سیهپوش / به لبهاشان چنین ذکری نشسته
شهیدان زندهاند اللهاکبر / به حق پیوستهاند اللهاکبر
بگفتا مادرش با آه افغان / شده داماد محمود دلاور
الهی من شوم مادر فدایت / فدای دستهای پر حنایت
دلم سوزد که دامادت نکردم / نچیدم حجلهی شادی برایت
یکی میگفت محمود ای برادر / گل نشکفته گشتی از چه پرپر
خوشا آنکس که در غربت بمیرد / گذارد سر به دامان برادر
چه سروقامتت افتاد بر خاک / نبودم تا کنم جامه صد چاک
ز اشک دیده شویم سنگر تو / کنم خون گلویت دمبهدم پاک
نسیمی جانفزا آمد ز کویش / مهیا شد اجل چون روبرویش
چه سروقامتش افتاد از پا / حنا میبست از خون گلویش
فغان از روز بد زنهار زنهار / که آید بیخبر از در به یکبار
من دلخون به بالین جوانم / جهان شد پیش چشمم تیره و تار
نماند کس به دنیا جاودانی / ولی گردیده مشکل زندگانی
دمی راحت شوم از داغ محمود / که بندم رخت از این دنیای فانی
بار خدایا، پروردگارا این شهیدان ما را با شهیدان صحرای کربلا محشور بفرما. وجود رهبر عالیقدر ما را در پناه امام زمان محفوظ بدار. علمای اسلام را یاری نما. رئیسجمهور کشور ما را نگهدار. پرچم اسلام را روزبهروز پایدارتر تا ظهور مهدی نگهداری بفرما. فرج امام زمان ما را نزدیک بفرما. دشمنان اسلام و قرآن را هر جا هستند، سرنگون کن. چشمان ما را به جمال عدیمالمثال یوسف زهرا روشن بفرما. آمین، یا ربالعالمین.
پدر و مادر این حقیرِ عاصی را ببخش و بیامرز.
نویسنده خاطرات: حبیبالله، پدر شهید محمود دلاور حقیرترین شاعران گلپایگان، که سالهاست مدح و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت، و مصیبت شهیدان را رقم میزنم.
مشادهد کامل این خاطره



