شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره از شهید محمود دلاور

درود فراوان به ارواح طیبه شهیدان ارجمندی که خداوند تبارک و تعالی در شأن آنان آیه‌ی ﴿فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی﴾ نازل فرموده است. زبان از گفتار و قلم از نوشتن وصف آنان عاجز است. مرحبا بر جرأت و جوانمردی این دلیران که مردانه‌وار خود را با لباس شهادت آراستند و نقد جان پیشکش انقلاب نمودند، و با خون پاک خویشتن گلستان دین مبین اسلام را آبیاری کردند. پروانه‌وار خود را به شمع بلا زدند، مردانه جنگیدند و شهادت را شعار خود دانستند و تسلیم دشمنان دین و قرآن نشدند.

فرزند دلبندم، شهید محمود دلاور، روز اول اردیبهشت ۱۳۴۵ در روستای فیلاخص گلپایگان به دنیا آمد. ما آن روز تهی‌دست در خانه‌ای ویرانه و قدیمی به عسرت زندگی می‌کردیم و با لقمه‌ای نان خشک خالی قانع بودیم. شهید محمود در سن هفت‌سالگی به مدرسه راه یافت. بسیار باهوش و بااستعداد بود. وقتی بزرگ‌تر شد، هم به تحصیلاتش ادامه می‌داد و هم در امور کشاورزی به من کمک می‌کرد.

شهید محمود دلاور بیش از حد عشق و علاقه به ائمه اطهار داشت. وقتی دور هم جمع می‌شدیم، می‌گفت: «هیچ‌کس حرف نزند تا پدرم صحبت کند.» وقتی من از شهید و شهادت سخن می‌گفتم، سراپا گفتار مرا گوش می‌داد و اشک می‌ریخت. عشق و علاقه‌اش به امام خمینی (علیه‌الرحمه) بسیار زیاد بود. همیشه آرزوی شهادت و هوای قربانی شدن در راه قرآن در سر داشت. از ابتدا تا پیروزی انقلاب از پا ننشست. شب‌ها تا صبح با لباس بسیجی و مسلح نگهبانی می‌داد و از جان و دل به انقلاب کمک می‌کرد.

آتش جنگ بین ایران و عراق شعله‌ور گردید. غرب و جنوب میدان نبرد بعثیان واقع شد. شهید محمود کمر را محکم بست و مهیای جهاد شد. بسیار پرجرأت و شجاع بود. عاشق شهادت بود. یک شب دور هم نشسته بودیم. کتابی به نام طوفان البکاء خواندم. نوشته بود از قول امام سجاد حضرت علی بن الحسین (علیه‌السلام): «من به جمیع عمرم هیچ روزی پدر بزرگوارم را از روز عاشورا خوشحال‌تر ندیده بودم.» شهید محمود مانند ابر بهار گریان شد و گفت: «پدر، تو خوب از وصف شهید و شهادت می‌دانی. نمی‌دانم چرا به من اذن نمی‌دهی؟» در جوابش گفتم: «پسرم، ترک جان از یار جانی مشکل است، بی‌تو یک‌دم زندگانی مشکل است.» در جوابم گفت: «پدر عزیزم، موسم قربان شدن تأخیر شد. صبر نتوانم، شهادت دیر شد. نوبت فیض شهادت با من است، بردن گوی شهادت با من است.»

روز به روز، ساعت به ساعت، آتش جنگ شعله‌ورتر می‌گردید. شبی یکی از همرزمانش به نام شهید محمدباقر فراست منزل ما بود. تا آخر شب با هم آهسته سخن می‌گفتند. شنیدم که شهید محمود می‌گفت: «این دفعه غیر از حمله‌های قبلی است. اگر بنا باشد برویم و برگردیم، فایده ندارد. این بار باید شهید شویم یا پیروز.» از گفتار شهید محمود معلوم شد که عاشق حقیقی است. وقتی صبح آن روز دیدم عزم سفر دارد، گفتم: «پسرم، برو به امید خدا، ولی این حمله شهید می‌شوی.» وقتی این جمله را شنید، مانند گل خندید و گفت: «پدر، خدا از لفظت بشنود.» پس آخرین لحظه دست مرا بوسید و رفت، و من هم صورتش را بوسیدم و به حسرت به او تا پیدا بود نگاه می‌کردم. این آخرین دیدار من بود. رفت و در دجله‌ی خون آن قد و قامت افتاد، وعده‌ی دیدن رویش به قیامت افتاد.

سوزش اشعار لطیف حبیب  /  برده ز دل صبر و قرار و شکیب
با دل غم‌دیده و حال فکار  /  وقت سحر دفتر غم داده زیب
غرب چو جولانگه صدام شد  /  سیل غم آمد ز فراز و نشیب
حمله و والفجر چهارم بپا  /  گشت و پرید از چمنم عندلیب
دشت و بیابان مریوان ز خون  /  رنگ شد از خون دلیران عجیب
نوبت محمود دلاور رسید  /  شوق شهادت عجبا دل‌فریب
بست کمر تنگ ز بهر جهاد  /  ندای رهبر چه شنید از خطیب
خواسته چه، این گوی ستادت برد  /  داشت بهر گوشه هزاران رقیب
قرعه به نامش زدم آمدم به فال  /  نصر من الله و فتح قریب
یکه‌تنها به صف کارزار  /  ذکر لبش آیه‌ی «أمن یجیب»
وقت سحر تاخت به قلب عدو  /  عاقبتش گشت شهادت نصیب
بر گلویش ترکش خمپاره خورد  /  دریغ و دردا که نبودش طبیب
ماند به دل آرزوی شادی‌اش  /  سر به روی خاک نهاد آن غریب
سوز غمش قوت دلاور شده  /  کی شود آسوده از این غم، حبیب؟

دو بیتی:

ز بیداد حوادث پای‌مالم  /  دلی بریان مدام اندر خیالم 
به دام غم شدم آخر گرفتار  /  فلک سنگی زده، بشکسته بالم 

چه شد اوضاع عالم جمله درهم  /  شدم یک‌باره غرق بحر ماتم 
اگر خواهم ز دست غم گریزم  /  دریغا زور زانویم شده کم

به کردستان چه محشر شد نمایان  /  زمین گل شد ز خون گل‌غداران 
ز خون عاشقان رنگین در دشت  /  خصوصاً جبهه‌ی جنگ مریوان

همه بار سفر بستند و رفتند  /  همه دست از پدر شستند و رفتند
همه جان‌برکفان سنگر عشق  /  شهادت را شکر گفتند و رفتند

مریوان گشت برپا شور و جنجال  /  نمی‌دانم چه سالی بود آن سال
نبرد سخت والفجر چهارم  /   ز ما برگشت گویا بخت و اقبال

چه ایران کل ارض کربلا شد  /  غم عالم گریبان‌گیر ما شد
نسیم صبحگاهی گفت محمود  /  عروسی‌اش مبدل بر عزا شد

کریما، خالقا، پروردگارم  /  نمودی تا قیامت داغدارم 
دلی بریان با چشمان گریان  /  به گلزار شهیدان شد گزارم

بدیدم دوستان را دسته‌دسته  /  پریشان‌حال با قلبی شکسته
همه گریان و نالان و سیه‌پوش  /  به لب‌هاشان چنین ذکری نشسته

شهیدان زنده‌اند الله‌اکبر  /  به حق پیوسته‌اند الله‌اکبر
بگفتا مادرش با آه افغان  /  شده داماد محمود دلاور

الهی من شوم مادر فدایت  /  فدای دست‌های پر حنایت
دلم سوزد که دامادت نکردم  /  نچیدم حجله‌ی شادی برایت

یکی می‌گفت محمود ای برادر  /  گل نشکفته گشتی از چه پرپر 
خوشا آن‌کس که در غربت بمیرد  /  گذارد سر به دامان برادر

چه سروقامتت افتاد بر خاک  /  نبودم تا کنم جامه صد چاک
ز اشک دیده شویم سنگر تو  /  کنم خون گلویت دم‌به‌دم پاک

نسیمی جان‌فزا آمد ز کویش  /  مهیا شد اجل چون روبرویش 
چه سروقامتش افتاد از پا  /  حنا می‌بست از خون گلویش

فغان از روز بد زنهار زنهار  /  که آید بی‌خبر از در به یک‌بار
من دل‌خون به بالین جوانم  /  جهان شد پیش چشمم تیره و تار

نماند کس به دنیا جاودانی  /  ولی گردیده مشکل زندگانی 
دمی راحت شوم از داغ محمود  /  که بندم رخت از این دنیای فانی

بار خدایا، پروردگارا این شهیدان ما را با شهیدان صحرای کربلا محشور بفرما. وجود رهبر عالی‌قدر ما را در پناه امام زمان محفوظ بدار. علمای اسلام را یاری نما. رئیس‌جمهور کشور ما را نگهدار. پرچم اسلام را روزبه‌روز پایدارتر تا ظهور مهدی نگه‌داری بفرما. فرج امام زمان ما را نزدیک بفرما. دشمنان اسلام و قرآن را هر جا هستند، سرنگون کن. چشمان ما را به جمال عدیم‌المثال یوسف زهرا روشن بفرما. آمین، یا رب‌العالمین.

پدر و مادر این حقیرِ عاصی را ببخش و بیامرز.

نویسنده خاطرات: حبیب‌الله، پدر شهید محمود دلاور حقیرترین شاعران گلپایگان، که سال‌هاست مدح و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت، و مصیبت شهیدان را رقم می‌زنم.

راوی خاطره: پدر شهید