بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ۚ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ ۖ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا
خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده؛ آنها در راه خدا جهاد میکنند، که دشمنان دین را به قتل رسانند یا خود کشته شوند. این وعدهای قطعی است.
به نام خدا که هستیبخش تمام موجودات میباشد، و به نام رحمانیت او که در جهان شامل حال تمام انسانها میشود، و به یاد آنکه از او شروع و به او خاتمه پیدا میکند. إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.
ای آخرین پناه بیپناهان، و با سلام به پیشگاه ولیعصر امام زمان(عج)، دادگستر عدالت و یاور تمام مستضعفان و یاور رزمندگان، و با درود و سلام بر نایب برحق او، خمینی بتشکن، این سلالهی پاک پیامبران که وجودش و روحش، حیاتبخش تمام مستضعفان و مؤمنان میباشد. و با درود به روان پاک شهیدان، که با نثار جان خود، زمینهی حکومت مهدی را و پایهی حکومت اسلام را در ایران اسلامی پیاده کردند، بلکه در جهان تحولی نو را آغاز نمودند. و این افتخاریست برای مادران و پدران، که چنین فرزندانی را در دامن خود تربیت کرده و تحویل اسلام دادند.
و اما ای حسین زمان، با لطف خداوند و عنایت آقا امام زمان، بار دیگر لیاقت پیدا کردم که بتوانم به ندای هل من ناصرت جواب دهم و امیدوارم که بتوانم با نثار خون خود، مسئولیت بزرگی را که شهدای اسلام از اول تا جنگ تحمیلی بر گردن ما دارند، ادا کرده باشیم و از خداوند متعال میخواهم یاریم کند تا چنان باشم که سرمایهی وجودم را به پیشگاه او قرار داده و ارزش خودم را بازیابم.
آری، چند سال از عمر پربار انقلاب میگذرد و من، بندهی ضعیف و ناتوان، هیچ کاری برای اسلام و این انقلاب اسلامی نتوانستم انجام دهم و بار سنگینی را بر دوش خود حس میکنم. به امید آنکه بتوانم اندکی از این بار سنگین کولهبارم را با این حرکت به مقصد منظور برسانم.
بار خدایا، این تویی که به ما راهی را نمودی که خشنودی و رضای تو در آن است. یارانت را به آن فرا خواندی و بهای آن را بهترین پاداش و برترین فرجام قرار دادی. و این بهترین راهیست که میتوان رفت.
ای بتشکن زمان، این تو بودی که به ما حرکت و شناخت دادی و این راه را که راه حسین(ع)، سالار شهیدان است، به آن راهنمایی کردی. و ما را و ملل زیر سلطهی جهان را زنده کردی و فهماندی که شما خود میتوانید مستقل و آزاد باشید.
امید آن است که بتوانیم در این راه، با اخلاص و عاشقتر از عاشقان و یار حسین(ع)، قدم برداریم و از این قفس تنگ دنیا پرواز کنیم و به خیل شهیدان بپیوندیم و آنجا به تمام یاران نایب مهدی بگوییم که سنگرهای شما خالی نشده، بلکه به گستردگی سنگرهای کرهی زمین سنگر شد و عشق لقاء دوست، از ایران به تمام ملل راه پیدا کرده است.
و اما ای پدر و مادر مهربان، حضور شما سلام عرض میکنم و سلامتی شما را از خداوند خواستارم. و از شما پدر و مادر، که بهترین آنها برای من بودید، و از اینکه نتوانستم هیچگونه خدمتی در مقابل زحمات شما انجام دهم، طلب آمرزش و بخشش میکنم. و فقط از خدای متعال برای شما موفقیت و سعادت اخروی را میخواهم و امید آنکه مرا عفو کرده و در پیشگاه باریتعالی برایم دعا کنید، مخصوصاً در سحرگاهان، در خلوتگاه نمازتان.
و اما ای برادران مهربان، خدمت یکبهیک شما سلام عرض میکنم و از خداوند یکتا، آرزوی موفقیت در کارهایتان و خدمت به اسلام دارم. انشاءالله که همچون گذشته، بلکه با حدیثی برابر، در راه شهدا قدم برداشته و این حقیر را از دعای خیر فراموش نکنید و از گناهانم که نسبت به شما مرتکب شدهام، درگذرید.
خدمت خواهران مهربانم، که خداوند انشاءالله شما را مادرانی قرار دهد که زینبوار زندگی کنید و حسینوار با ظلم بجنگید، و راه شهیدان را انتخاب کنید. و از شما میخواهم که در دعاهایتان مرا یاد کنید و مرا ببخشید.
و اما ای امت حزبالله و مسلمانان ایران، که خودگذشتگیها از خود نشان دادهاید، میخواهم که تا آخرین لحظهی عمرتان، یار حسین زمان و بتشکن قرن باشید و یاری یاران او، که دشمن تیغهی تیزش را به آنها نشانه گرفته است. و دومین شخصیت جهان اسلام، آیتالله منتظری را فراموش نکنید. و همواره با پشتکاری قویتر از اول، در مقابل مشکلات، تا نابودی دشمن و استقرار حکومت جهانی، بایستید.
امروز که قیام پیامبر اسلام و حسین(ع)، توسط روح خدا، خمینی عزیز، تجدید گشته است، باید هر چه بیشتر با تفکر و ایمانی قویتر از دستاوردهای این قیام، که تاریخ را کاملاً متوقف ساخت و جهت آن را بهسوی قابلیان و یزیدیان و مستکبران بود، عوض نمود، به بهترین وجه دفاع و مبارزه کنیم تا تاریخ چهرهی سبزی به خود بگیرد.
اما مسلمانان عزیز ایران و جهان، امروز روز امتحان است و بزرگترین امتحان، انتخاب رهبری، و بعد انتخاب راه اوست و آخر، عمل کردن. و شکر این نعمت بزرگ را، که خدا بعد از سالهای سال نصیب شما امت کرده است، بکنید و بدانید که این رهبری پیامبرگونه امام امت است که با پیام خود، که الهامگرفته از قرآن و احادیث و امام زمان میباشد، جهان تکنیک و قرن اتم را به حیرت واداشته است و ابر جنایتکاران جهان را به لرزه درآورده و آگاه باشید و هوشیارانه عمل کنید، که دشمنان کفرپیشه در فکر نابودی این نهضت اسلامی میباشند.
يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (توبه، آیه ۳۲)
کفرپیشگان میخواهند به پندار پوچ خود، نور خدا را با گفتار و تبلیغات مسموم خود خاموش سازند. و خدا نمیگذارد تا آنکه نورش را، و دین اسلام و معارف قرآن را، و حقایق الهی را در منتهای ظهور و حد اعلای کمال برساند، هرچند کافران را خوش نیاید.
میخواهند این انقلاب را از بین ببرند، انقلابی که در روحیات و در اندیشههای روابط اجتماعی و تربیت بشری رشد کرده و رشد میدهد. و اما برای ما، طبق آیهی مذکور، روشن میباشد که نتوانند کوچکترین مکری را در این رابطه عمل کنند، که مکر خدا، مکارترین مکرهاست. (ما این ننگ تاریخ را، که با تجاوز یزید زمان(صدام کافر) آغاز شد، با خون خود میشوییم، تا درس عبرتی برای دیگران باشد که فکر تجاوز به حکومت حق(اسلام) را از سر بیرون کنند.)
ای ملت عزیز، دین اسلام و امامان آن همه حق میباشند. مرگ و قیامت و دوزخ هم حق میباشند، و گستردگی این دین به جهان نیز حق میباشد. اما اگر کمبودی وجود دارد، از ما میباشد که خود را مسلمان میدانیم و احکام را عمل نمیکنیم. پس ما که دم از اسلام میزنیم، اما از اسلام بیخبریم و نشناختهایم، و یا اسلام و انقلاب را برای خود میخواهیم، نه خود را برای اسلام. و در این رابطه، گاهی انقلابیتر از رهبر انقلاب میشویم. ما باید فدای این انقلاب شویم، تا با خون ما، این درخت پربار، میوههای نارس آن خشک نشود.
و اما ای پدر و مادر مهربان، شما میدانید که هر چه من در توان داشته باشم و به پای شما بریزم، نمیتوانم شما را پاسخگو باشم. پس از شما میخواهم در این ناتوانی، مرا یاری کنید و از گناهان و کوتاهیهایی که نسبت به شما شده است، درگذرید.
دوست دارم در فراق فرزندتان شکیبا باشید و در مقابل این صبر و استقامت، از خدا طلب آمرزش برایم نمایید. و بدانید که کامِ جوان، شهادت در راه اسلام است، و هیچ لذتی شیرینتر و لذیذتر از شهادت برای جوان وجود ندارد بلکه برای هیچکس.
ای خدای بزرگ، میخواهم مانند شمع بسوزم و حتی خاکستری بر جای نماند، تا همهی وجودم سبب پیشبرد دستاوردهای انقلاب گردد. خدایا، تو خود مرا طلب کن تا بتوانم لبیک نایب امام زمان را جواب دهم و ثابت و استوار، تا آخرین لحظهی عمرم باقی بمانم. بار خدایا، مرگم را در راه خودت قرار ده.
خدایا، مگو چه آوردهای که درویشانم، و مپرس که چه کردهای که رسوایانم. دستم بگیر که دستآویز ندارم، و عذرم را بپذیر که پای گریز ندارم. الهی، به عزت و جلالت، و به شهدای مخلص راهت قسم میدهم که این امت از جانگذشته را به پیروزی نهایی برسانی و به من توفیق شهادت عطا کنی.
بِاللَّهِ اعتصمتُ، وَبِاللَّهِ أثقُ، وَعَلَى اللَّهِ توكلتُ
به خدا بازمیدارم خود را از آلايش و به خدا اطمینان محکم دارم و بر خدا توکل میکنم و به امید اینکه خداوند، به خون شهدا، ظهور مهدی موعود را هر چه زودتر گرداند.
خداوندا، نایب مهدی، خمینی عزیز را تا ظهور آقا، و حتی در کنار او، نگهدار باش.
این امت ستمدیده را نیز، هر چه متحدتر و منسجمتر گردان، و پیروزی آنها را هر چه زودتر رقم بزن. و در ضمن، سلام مرا به رهبرم برسانید و بگویید برای من، از خداوند متعال، طلب مغفرت و سعادت اخروی کند.
والسلام محمدهاشم یاوری
شهید محمدهاشم یاوری در فروردینماه سال ۱۳۴۰، در خانوادهای مذهبی که رایحهی خوش اعتقاد به الله را با جان و خون خود استشمام کرده بودند، چشم به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستای کنجدجان، و دوران تحصیلات متوسطه را در شهر گلپایگان طی نمود.
اواخر دوران دبیرستان او، مصادف با اوجگیری انقلاب اسلامی شد و محمدهاشم با هوشیاری و بهرهگیری از راهنماییهای معلمانش، وسیلهای در تحرک جوانان حزباللهی روستا و دانشآموزان مدرسه بود، و همچنین عاملی در به راه انداختن تظاهرات، دعوت از سخنرانان، و اجرای برنامههای مذهبی و انقلابی.
ایشان در سال ۱۳۵۹، پس از گرفتن مدرک دیپلم، روانهی خدمت مقدس سربازی شد و در اواخر خدمت، در منطقهی عملیاتی آبادان، با اصابت ترکش خمپاره از ناحیهی پای چپ مجروح گردید. به همین سبب، از ادامهی خدمت سربازی معاف شد.
اما روح پرشور او باعث شد که پس از چند ماه کمک به پدر و مادر در امر کشاورزی، به فکر ایجاد پایگاه مقاومت در روستای کنجدجان بیفتد. با همکاری دیگر برادرانی که در برابر انقلاب و اسلام احساس مسئولیت مینمودند، پایگاه مقاومت شهید چمران را تأسیس کرد و مدتی مسئولیت آن را عهدهدار شد.
در بهار ۱۳۶۱، به بسیج مرکزی شهرستان رفت و پس از دو ماه، به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
لیاقت و شایستگی نمایان محمدهاشم، موجب شد که در تاریخ ۱۳۶۱/۰۶/۲۵ جهت گذراندن دورهی بهیاری به ارگانهای مربوط معرفی شود و حدود یک سال بعد، پس از اتمام دوره، در تاریخ ۱۳۶۲/۰۷/۲۷ به مسئولیت یگان (ش.م.ر) لشکر مقدس امام حسین(ع) برگزیده شد.
از اینجا بود که شهید محمدهاشم یاوری، فصل نوینی را در زندگی پربار خود آغاز نمود.
او با تلاش خستگیناپذیر، آموزش و سطح اطلاعات نیروهای لشکر را در زمینهی مقابله با عوامل شیمیایی، به حد مطلوبی رساند.
ایشان پایهگذار تلاوت سورهی واقعه در یگان (ش.م.ر) لشکر امام حسین(ع) بود، که این سنت حسنه هنوز هم در این یگان برقرار میباشد.
سردار محمدهاشم یاوری، پس از توفیق شرکت در عملیاتهای متعدد، سرانجام در ساعت ۴:۳۰ دقیقهی بامداد روز جمعه، مورخ ۱۳۶۴/۱۱/۲۵، در منطقهی فاو و در عملیات والفجر ۸، به آرزوی دیرینهاش دست یافت و به خیل شهیدان راه حق پیوست.
برخی از خصوصیات اخلاقی شهید محمدهاشم یاوری:
کار خود را با احساس مسئولیت و تعهد انجام میداد. علم را وسیلهای برای خدمت بهتر به نظام اسلامی میدانست و فراگیری هرچه بیشتر آن را به دیگران سفارش مینمود.
عشق بیحد او به انجام وظیفه باعث شده بود که برای بهتر انجام دادن امور یگان، از مرخصی استحقاقی خود صرفنظر نماید.
همیشه با وضو بود، و این افتخار را تا لحظهی شهادت با خود داشت.
بسیار متواضع و رازدار بود، بهنحوی که خانوادهاش میگویند: «ما بعد از شهادتش، تازه متوجه مسئولیت او در لشکر شدیم.»
شهید حاج حسین خرازی(ره) در مورد او گفت: «من در شهادت قائممقام خود گریه نکردم، اما در شهادت شهید محمدهاشم یاوری، نتوانستم از گریستن خودداری کنم؛ و خلقوخوی عارفانهاش چنین تأثیری را در من بهوجود آورد.»
با پای برهنه، اما با دل پوشیده از نور
برادر شهید روایت میکند: روزی برای دیدن محمدهاشم به جبههی جنوب رفته بودیم. او را در مسجد شهرک دارخوین دیدیم. جذبهی دیدارش چنان بود که دقایقی بیشتر از معمول با او در مسجد ماندیم.
وقتی از مسجد بیرون آمد، دمپاییاش را نیافت. اصرار کردیم از دمپایی دیگران استفاده کند، اما راضی نشد.
با همان آرامش همیشگی، فاصلهی بین مسجد و بهداری لشکر را با پای برهنه طی کرد. انگار زمین هم شرمندهی قدمهایش شده بود...
او اهل تظاهر نبود، اما هر رفتارش، یاد خدا را در دلها زنده میکرد.
مشادهد کامل این خاطرهکربلا همینجاست، مادر…
مادر شهید روایت میکند: روزی محمدهاشم از جبهه آمده بود. با دل پر از اشتیاق، به او گفتم: «شما مرتب میگویید تا کربلا راهی نیست؛ پس کی میتوانیم به کربلا برویم؟»
لبخندی زد، از آن لبخندهایی که آرامش را در دل مینشاند، و گفت: «مادر، همین حالا دوست داری برویم؟»
با شوق گفتم: «بله.» و من، بیآنکه متوجه باشم که رفتن به کربلا با این عجله ممکن نیست، بیدرنگ رفتم و چادرم را آوردم. محمدهاشم هم موتورسیکلتش را آورد و مرا به کنار قبور شهدا برد.
آنجا ایستاد، با نگاهی آرام و مطمئن، رو به من گفت: «مادر، هر وقت دلت هوای زیارت امام حسین(ع) کرد و امکانش نبود، بیا کنار قبور مطهر این شهدا و از همینجا به امام سلام بده. مطمئن باش که امام جواب سلامت را میدهد زیرا این بزرگواران به ارباب خود، حضرت اباعبدالله اقتدا نمودند و به ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام حسین(ع) لبیک گفتند.»
مادر شهید میگوید: آن روز، احساسی عجیب به من دست داد… و حالا، هر زمانی که دلتنگ میشوم و یا هوای زیارت کربلا به سرم میافتد، کنار قبور شهدا میروم و با صحبت و درد دل با آنها آرامش میگیرم.
مشادهد کامل این خاطره



