با پای برهنه، اما با دل پوشیده از نور
برادر شهید روایت میکند: روزی برای دیدن محمدهاشم به جبههی جنوب رفته بودیم. او را در مسجد شهرک دارخوین دیدیم. جذبهی دیدارش چنان بود که دقایقی بیشتر از معمول با او در مسجد ماندیم.
وقتی از مسجد بیرون آمد، دمپاییاش را نیافت. اصرار کردیم از دمپایی دیگران استفاده کند، اما راضی نشد.
با همان آرامش همیشگی، فاصلهی بین مسجد و بهداری لشکر را با پای برهنه طی کرد. انگار زمین هم شرمندهی قدمهایش شده بود...
او اهل تظاهر نبود، اما هر رفتارش، یاد خدا را در دلها زنده میکرد.