بسم رب الشهداء
وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ أمواتاً بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
مپندارید آنانکه در راه خدا کشته میشوند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
با سلام و درود به رهبر انقلاب و تمام روحانیون مملکت اسلامی ایران و تمام ملت غیور ایران و تمام جهان، و با درود به تمام شهدای به خون خفتهی کربلا و تمام شهیدان دیگر که در راه اسلام، راه حسین را ادامه دادهاند تا به درجهی شهادت برسند؛ و از جمله شهیدان دورهی ابراهیم تا محمد(ص) و از محمد تا خمینی بتشکن. همچنین با درود فراوان به تمام برادران رزمندهی اسلام که در جبههی حق علیه باطل میجنگند.
با نام خدا وصیتنامهی خود را آغاز میکنم. وصیت من به تمام برادران و نزدیکان و تمام ملت غیور ایران این است که تا آخرین لحظهی عمرشان بر علیه کفار مبارزه کنند و کفر و ستم را ریشهکن نمایند. و من از تمام برادران و خواهران میخواهم که امام را تنها نگذارند و همیشه به فرمان او گوش دهند؛ که فرمان او فرمان امام زمان است و فرمان امام زمان فرمان خداست.
وصیت من به خواهران این است که همیشه با حجاب باشند و همچون زینب به مبارزهی خود ادامه دهند. و از برادران پاسدار و بسیج و ارتش و سرباز و تمام نیروهای مردمی میخواهم که همیشه یار و یاور امام باشند، سنگرهای شهدا را خالی نگذارند. و از تمام ملت غیور ایران میخواهم که از این انقلاب پشتیبانی کنند؛ چرا که این انقلاب به انقلاب مهدی متصل است. این دوره، دورهی امتحان است و خدا میخواهد استقامت ما را در برابر سختیها امتحان کند و ما باید از این امتحان پیروزمندانه بیرون آییم.
و من از ملت ایران میخواهم که در شعارهایتان «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر شوروی»، «مرگ بر صدام» و «مرگ بر منافقین» را فراموش نکنید. و از شما میخواهم که در کشور ما جلوی منافقین و ضدانقلاب را بگیرید تا باعث فساد در مملکت نشوند.
ما برای اسلام فدا شدیم؛ شما باید راه ما را ادامه دهید. شما هستید که باید خون ما را سرلوحهی زندگی خود قرار دهید. و شما مردم هستید که میتوانید با شعار «الله اکبر» هر ظلم و ستمی را از بین ببرید، از این انقلاب نگهداری کنید و به ملتهای دیگر درس عبرت بیاموزید و تا انقلاب مهدی، نهضت را ادامه دهید.
ای مردم، خوشیهای دنیوی زودگذر است؛ خود را به مال و ثروت آشفته نکنید. به فکر قیامت باشید؛ چرا که در راه نیکوکاران پاداش بهشتی است و ظالمین و کفار به کیفر اعمال خود خواهند رسید.
شما ای پدر و مادر، در شهادت من گریه و زاری نکنید و از دوری من هیچگونه ناراحتی نداشته باشید. من در راه خدا شهید شدم. درود بر شما پدر و مادرانی که چنین فرزندانی بزرگ کردید و در راه اسلام تقدیم نمودید.
وصیت دیگرم به پدر و مادرم این است که همیشه در دعاهایتان امام و رزمندگان اسلام را دعا کنید و این را فراموش نکنید.
وصیت دیگرم به دیگر برادران عزیزم این است که راه مرا ادامه دهید؛ که راه من همان راه الله و راه امام زمان است. و ای برادران عزیزم، نماز و روزه را ترک نکنید.
والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته
علیرضا فراست
شهید علیرضا فراست در سال ۱۳۴۵ در روستای فیلاخص از توابع شهرستان گلپایگان و در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود. دوران طفولیت را در همان روستا سپری کرد و سپس وارد مدرسه شد. تحصیلات ابتدایی را در روستای فیلاخص گذراند و با موفقیت این دوره را پشت سر گذاشت. پس از آن، برای ادامهی تحصیل وارد مدرسهی راهنمایی روستای کنجدجان شد.
از همان دوران کودکی و تحصیل، در کارهای کشاورزی و دامداری به خانواده کمک میکرد. با وقوع جنگ تحمیلی و هجوم دشمنان به ایران، تصمیم گرفت درس را رها کرده و به جبهه برود. از این جهت به عضویت بسیج درآمد و با اصرار زیاد به پدر و مادر و جلب رضایت آنها توانست به جبهه اعزام شود؛ در آن زمان نوجوانی ۱۵ ساله بود.
پس از طی آموزشهای رزمی، در تاریخ ۱۳۶۱/۰۳/۰۸ به جبهههای جنوب و تیپ نجف اشرف اعزام شد. این شهید بزرگوار علاقهی زیادی به حضرت امام خمینی(ره) داشت. با وجود آنکه هنگام حضور در جبهه تنها ۱۵ سال داشت، بسیار شجاع و نترس بود. او میگفت: «اگر این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، من تا آخر در جبههها خواهم ماند و انشاءالله پس از پیروزی در جنگ با عراق، به لبنان و فلسطین خواهم رفت و با اسرائیل میجنگم.»
پس از سه ماه حضور در جبهه، در عملیات رمضان شرکت کرد و در همان عملیات مجروح شد. او را به بیمارستان شیراز منتقل کردند و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۱/۰۵/۱۴ در همان بیمارستان به مقام رفیع شهادت نائل آمد.
برادر حسینعلی فراست روایت میکند:
در تاریخ ۱۳۶۱/۰۲/۰۹ به اتفاق علیرضا، جعفر و کرمعلی جهت گذراندن آموزش نظامی به پادگان غدیر اصفهان اعزام شدیم. جعفر و کرمعلی را به خاطر سن کمشان از درِ پادگان برگرداندند. علیرضا برای اینکه او را برنگردانند، در صف روی سرپنجهی پاهایش راه میرفت تا قدش بلندتر نشان دهد. بالاخره من و علیرضا پس از طی دورهی آموزشی در تاریخ ۱۳۶۱/۰۳/۰۸ به جبههی جنوب اعزام شدیم.
او همیشه از مأموریتهای سخت و خطرناک استقبال میکرد؛ مثلاً در خط پدافندی، نگهبانی در سنگرهای کمین و موقعیتهایی که در تیررس دشمن بود را انتخاب میکرد. بعد از شروع عملیات رمضان و در مرحلهی سوم عملیات، هنگامی که مشخص شد گردان ما خطشکن است، همهی بچهها و بهویژه علیرضا خوشحال بودند.
علیرضا پس از خواندن دعای توسل، پای خاکریز در کنار من نشست، رو به من کرد و گفت: «حسین، من در این عملیات شهید خواهم شد و دومین شهید فیلاخص هستم.» این مطلب را هنگامی که شهید مجید فیروزی ـ اولین شهید روستا ـ تشییع و به خاک سپرده شد، به من گفته بود و نیز گفت: «قبر من در کنار شهید فیروزی خواهد بود.» این موضوع را با اطمینان بیان کرد و همچنین گفت: «تو اگر برگشتی، از همهی کسانی که احتمال دارد حقی به گردنم داشته باشند، حلالیت بطلب.»
لحظهی موعود فرا رسید. بعد از اقامهی نماز مغرب و عشاء، عملیات آغاز شد. من آرپیجیزن بودم و علیرضا کمک من و پشت سرم حرکت میکرد. در ستون، در حال عبور از معبری بازشده در میدان مین بودیم که یکباره منورهای بالای سرمان همهجا را روشن کرد. ظاهراً در کمین دشمن افتاده بودیم و آتش دشمن بسیار شدید بود؛ تقریباً پیشروی غیرممکن به نظر میرسید. زمین پیش رو دشت بود و چون جانپناهی نداشتیم، سینهخیز زیر آتش دشمن جلو میرفتیم. تعداد زیادی از بچهها شهید و زخمی شدند. گرد و غبار ناشی از انفجار گلولهها و آتش تیربارهای دشمن مانع میشد پشت سر هم قرار بگیریم یا اطلاعی از یکدیگر داشته باشیم.
تا اینکه صدای علیرضا در چند قدمی به گوش رسید که میگفت: «برادرها بلند شوید، یا مهدی بگوییم و برویم جلو.» در حالیکه نیمخیز بلند شده بود و به سمت جلو میرفت، انفجار یک گلوله او و چند نفر دیگر را که در نزدیکیاش بودند، بر زمین انداخت. من با دیدن این صحنه داشتم سینهخیز خود را به او میرساندم که انفجار بعدی باعث موجگرفتگی من شد و برای دو سه ساعت چیزی متوجه نشدم.
بعد که مقداری حالم بهتر شد، خودم را به نیروهای خودی رساندم. آمبولانسها نیز من و عدهای مجروحین، از جمله علیرضا را، به بیمارستان امام خمینی(ره) اهواز اعزام کردند. پس از دو روز بستری در بیمارستان، برای ادامهی عملیات بدون تسویهحساب از بیمارستان فرار کردم و به منطقه بازگشتم. اما هرچه سراغ علیرضا را گرفتم، خبری به دست نیاوردم.
تا اینکه دو روز بعد به ما مرخصی پایانی دادند. وقتی به خانه آمدم، متوجه شدم علیرضا را به بیمارستان شیراز اعزام کردهاند و پس از چند روز به فیض شهادت نائل گردیده است.
مشادهد کامل این خاطره



