شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره از شهید علیرضا فراست

برادر حسینعلی فراست روایت می‌کند:

در تاریخ ۱۳۶۱/۰۲/۰۹ به اتفاق علیرضا، جعفر و کرمعلی جهت گذراندن آموزش نظامی به پادگان غدیر اصفهان اعزام شدیم. جعفر و کرمعلی را به خاطر سن کم‌شان از درِ پادگان برگرداندند. علیرضا برای اینکه او را برنگردانند، در صف روی سرپنجه‌ی پاهایش راه می‌رفت تا قدش بلندتر نشان دهد. بالاخره من و علیرضا پس از طی دوره‌ی آموزشی در تاریخ ۱۳۶۱/۰۳/۰۸ به جبهه‌ی جنوب اعزام شدیم.

او همیشه از مأموریت‌های سخت و خطرناک استقبال می‌کرد؛ مثلاً در خط پدافندی، نگهبانی در سنگرهای کمین و موقعیت‌هایی که در تیررس دشمن بود را انتخاب می‌کرد. بعد از شروع عملیات رمضان و در مرحله‌ی سوم عملیات، هنگامی که مشخص شد گردان ما خط‌شکن است، همه‌ی بچه‌ها و به‌ویژه علیرضا خوشحال بودند.

علیرضا پس از خواندن دعای توسل، پای خاکریز در کنار من نشست، رو به من کرد و گفت: «حسین، من در این عملیات شهید خواهم شد و دومین شهید فیلاخص هستم.» این مطلب را هنگامی که شهید مجید فیروزی ـ اولین شهید روستا ـ تشییع و به خاک سپرده شد، به من گفته بود و نیز گفت: «قبر من در کنار شهید فیروزی خواهد بود.» این موضوع را با اطمینان بیان کرد و همچنین گفت: «تو اگر برگشتی، از همه‌ی کسانی که احتمال دارد حقی به گردنم داشته باشند، حلالیت بطلب.»

لحظه‌ی موعود فرا رسید. بعد از اقامه‌ی نماز مغرب و عشاء، عملیات آغاز شد. من آرپی‌جی‌زن بودم و علیرضا کمک من و پشت سرم حرکت می‌کرد. در ستون، در حال عبور از معبری بازشده در میدان مین بودیم که یک‌باره منورهای بالای سرمان همه‌جا را روشن کرد. ظاهراً در کمین دشمن افتاده بودیم و آتش دشمن بسیار شدید بود؛ تقریباً پیشروی غیرممکن به نظر می‌رسید. زمین پیش رو دشت بود و چون جان‌پناهی نداشتیم، سینه‌خیز زیر آتش دشمن جلو می‌رفتیم. تعداد زیادی از بچه‌ها شهید و زخمی شدند. گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله‌ها و آتش تیربارهای دشمن مانع می‌شد پشت سر هم قرار بگیریم یا اطلاعی از یکدیگر داشته باشیم.

تا اینکه صدای علیرضا در چند قدمی به گوش رسید که می‌گفت: «برادرها بلند شوید، یا مهدی بگوییم و برویم جلو.» در حالی‌که نیم‌خیز بلند شده بود و به سمت جلو می‌رفت، انفجار یک گلوله او و چند نفر دیگر را که در نزدیکی‌اش بودند، بر زمین انداخت. من با دیدن این صحنه داشتم سینه‌خیز خود را به او می‌رساندم که انفجار بعدی باعث موج‌گرفتگی من شد و برای دو سه ساعت چیزی متوجه نشدم.

بعد که مقداری حالم بهتر شد، خودم را به نیروهای خودی رساندم. آمبولانس‌ها نیز من و عده‌ای مجروحین، از جمله علیرضا را، به بیمارستان امام خمینی(ره) اهواز اعزام کردند. پس از دو روز بستری در بیمارستان، برای ادامه‌ی عملیات بدون تسویه‌حساب از بیمارستان فرار کردم و به منطقه بازگشتم. اما هرچه سراغ علیرضا را گرفتم، خبری به دست نیاوردم.

تا اینکه دو روز بعد به ما مرخصی پایانی دادند. وقتی به خانه آمدم، متوجه شدم علیرضا را به بیمارستان شیراز اعزام کرده‌اند و پس از چند روز به فیض شهادت نائل گردیده است.

راوی خاطره: برادر و همرزم شهید