بسم رب الشهداء و الصالحين
سلام بر مهدی (عج) و سلام بر نائب برحقش امام خمينی و سلامی بر تمامی شهيدان اسلام و سلام بر تمامی مجاهدان و پاسداران و ارتشيان و سربازان دلير و فداکار و سلام بر تمامی نيروهای بسيج و نيروهای مردمی و سلام و درود فراوان بر تمام نيروهای مدافع انقلاب اسلامی و سلام و درود فراوان بر تمام مجروحين و معلولين انقلاب عزيزمان. آری من راه خود را يافته ام و راهم همانا راه اسلام عزيز و پيروی از دستورات و رهنمودهای امام خمينی است. پروردگارا تو را ستايش می کنم و به يکتائی تو و رسالت حضرت محمد (ص) شهادت می دهم و خوشحالم که مرا در اين زمان و مکان به دنيا آوردی و از پيروان امام عزيزمان خمينی کبير قرار دادی و حب پيامبر اسلام و خاندانش را و بغض دشمنان ايشان را در دلم قرار دادی. پروردگارا جان بی قابل مرا بگير و بر لحظه لحظه عمر با ارزش امام عزيزمان بيافزا تا زمان ظهور عصاره خلقت حجه ابن الحسن العسکری آخرين ذخيره الهی و به امامت و وراثت رسيدن مسلمين و مستضعفين جهان. خدايا تو را شکر می کنم که بر من منت نهادی و هدايتم فرمودی و جهاد فی سبيل الله را برويم گشودی هر چند که در جهاد اکبر ضعيف می باشم و درست بر نفسم مسلط نيستم وليکن ياد تو و نگريستم بر چهره امامان باعث اطمينان و آرامش قلبم می شود. خدايا مرا در ياری کردن دين و قرآن و اسلام عزيز ياری کن زيرا من نمی توانم از هيچ راه ديگری به اسلام خدمت کنم ولی جان بی قابلی دارم و آن را در راه تو فدا خواهم کرد.
در آخر از شما می خواهم که اولاٌ از دستورات و رهنمودهای امام به خوبی اطاعت کنيد و ثانياٌ هيچوقت از روحانيت جدا نشويد که جدائی از روحانيت جدائی از اسلام است.
خدايا (إِحدَى الحُسنَيَينِ) را نصيبم گردان پيروزی يا شهادت راضيم به رضای تو.
شهيد سيدعلی بطحائی در روز 12 تير سال 1342 در شهر گلپايگان به دنيا آمد. او در سن 7 سالگی تحصيلات خود را در زادگاهش شهر گوگد شروع کرد و پس از گذران دو دوره تحصيلی ابتدائی و راهنمايی درپايه تحصيلی دبيرستان شروع به تحصيل کرد. او به دبيرستان آيت اله گلپايگانی گوگد رفت و تحصيلاتش را تا سوم دبيرستان ادامه داد. ايشان هنگامی که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمينی آغاز شد نيز يکی از محرکين امواج خروشان امت به شمار می رفت و در کليه تظاهراتها شرکت فعال داشت. پس از پيروزی انقلاب اسلامی به عنوان عضوی فعال در بسيج گلپايگان شرکت کرد و به کمک دوستش عبدالحميدی در راه تشکيل پايگاهی در شهر گوگد تلاش بسيار کردند و هنگامی که جنگ تحميلی عراق عليه ايران و انقلاب نوپای اسلامی شروع شد او که نمی توانست وجود آنها را در مرزها و خاک و بوم ايران تحمل کند و با توجه به پيام امام مبنی بر حضور در جبهه ها در ارديبهشت سال 1360 برای آموزش بيشتر به اصفهان، پادگان غدير رفت ودر تاريخ 22/2/60 برای مدت 3 ماه به کردستان رفت و در تاريخ 20/7/60 به عضويت سپاه پاسداران درآمد و در عمليات فتح المبين در تاريخ 4/1/61 در جنوب به شهادت رسيد.
نویسنده: مهدی فرهادی – خردادماه ۱۳۷۹
اتوبوسها شب را پشت سر گذاشتند و در ابتدای یک روز پاییزی، تعدادی نیروی بسیجی را در اهواز پیاده کردند. خستگی حسابی کولمان سوار شده بود، اما بوی جبهه سبکبالمان کرد. نماز صبح را خواندیم و دل به سرزمین ایستادگی، مقاومت و ایثار سپردیم.
اهواز، شهری که روزی مرکز کار، فعالیت و صنعت بود، تقریباً به شهری نظامی مبدل گشته بود. آژیرهای پیدرپی، بمباران هواپیماها و صدای توپهای دشمن چنان فضا را گرفته بود که گویی طبیعت و خرّمی مرده بود. گنجشکی پر نمیزد. پاییز کاملاً بر چهرهی طبیعت حاکم بود.
اهواز را به قصد سوسنگرد پشت سر گذاشتم. اهواز و سوسنگرد و جنوب و فضای جهنمی آن، قابل قیاس با سنندج نبود. من و دوست همیشگیام، سیدعلی بطحائی، سنندج و بهار دلانگیزش، ترنم بهاری و کوههای سر به فلک کشیده و تپههای «اللهاکبر» را که دل به کوه سپرده بود، و شهری که در اردیبهشت سال ۶۰ بهتازگی از وجود ضدانقلاب پاکسازی شده بود، پس از سه ماه و به آرزوی رفتن به جبههی جنوب رها کرده بودیم. نه اینکه هوای آن به ما نساخته باشد، بلکه دل ما هوای جنگ داشت و تقریباً در سنندج، جنگ مستمر نبود؛ دفاع بود.
آبانماه سال ۶۰، حال و هوای سوسنگرد و اهواز تعریفی نداشت. شهرها و آبادیها جولانگاه توپها و موشکها گردیده بود و بهسرعت به ویرانهای بدل میگشت. مردم دیار خویش را با کولهباری از ترس و غم ترک میکردند و به محلهای امن میرفتند. سپاه و بسیج بهتازگی ساماندهی شده بودند.
ما دو نفر، به همراه دهها جوان عاشق و آمادهی نبرد، جمعی از گردان شهید بهرامی بودیم. در منطقهای به نام «سودانیه» سوسنگرد مستقر شدیم. تقریباً خط مقدم بود. دو هفتهای در اینجا ماندیم. جوانهای سنگر ما، فضای شبها و روزهای آنجا را از نماز و قنوت و ذکر، معطر نموده بودند.
شب عملیات بستان فرا رسید. تلخی انتظار ۱۰۳ روزهی سنندج به پایان رسیده بود و اکنون شبی را که مدتی برایش انتظار کشیده بودیم، فرا رسیده بود. اشکها بیاختیار، چشم دل را از غبار و دنیازدگی میشست. حال و هوای سیدعلی بطحائی دیدنی بود. او از خانوادهای مذهبی و پاک بود. پدرش، سید بزرگوار، متواضع، قانع و انسانی دوستداشتنی بود. سیدعلی گویی همهی اینها را از پدر به ارث برده بود.
ما دو نفر به هم عادت کرده بودیم. سیدعلی برای شرکت در عملیات و نبرد با عراقیها لحظهشماری میکرد. اخلاص و لطافت روح و نیایش عاشقانهاش دلربا بود. بهترین صفتی که من به او میدادم، «مجاهد عاشق» بود؛ پاسدار عشق، ایمان و شرافت. برای همین هم، پس از بازگشت از کردستان، او که مشکل سنی نداشت، به استخدام سپاه درآمد.
شب عملیات بود و پایان انتظار ما. اولین سنگر به سمت عراقیها بودیم. از بد حادثه، ما ماندیم. دستههای مختلف از سنگر ما بهعنوان سنگر تاکتیکی و توجیه عملیات استفاده میکردند. راز و نیازهای خطشکنان و آخرین وداعشان، گرچه دیدنی و فراموشناشدنی بود، اما دل ما را میبرد و ما را بیقرارتر میکرد. گفته بودند: «شما برای مراحل بعد آماده شوید.»
فردا صبح، رادیو خبر پیروزی غرورآفرین رزمندگان را اعلام کرد. جالب بود که ما موقع اعزام، به شرط جبههی جنوب در خط آمده بودیم، اما اکنون در شب عملیات، نظارهگر رفتن دیگران به سوی شهادت بودیم و خود با حسرت نگاه میکردیم. سیدعلی واقعاً مثل تشنهای بود که لب آب، نظارهگر آب باشد.
به هر حال، فردایش ما را به خط آوردند؛ همان خطی که شب گذشته شکسته شده بود. نبرد تماشایی بود. درگیری ما با تانکهای عراقی، یک روز تمام و بیوقفه به طول انجامید. نزدیک غروب، محاصرهی ما پس از یک نبرد بیامان و نفسگیر، تنگتر شد. دستور عقبنشینی تاکتیکی آمده بود. اصابت خمپارهای، مرا زمینگیر کرد و توان گفتن و شنیدن را گرفت. مدتی بعد، عراقیها مرا به پشت منتقل کردند و بازی سرنوشت، مرا به دست اسارت سپرد؛ آغاز روزهای تلخ...
در آخرین لحظه، قبل از مجروح شدن، سیدعلی را در میان خاک و خون، در نبردی جوانمردانه دیدم. پس از عقبنشینی گردان، لابد به یاد من افتاده بود. به گمان او و خانواده و دوستان، من شهید شده بودم. سیدعلی در فراق من، مدتی پیِ مرا گرفته بود تا سرنخی از جنازهام به دست آورد. سپس راه جبهه را پیش گرفت تا این مجاهد دلیر، سرافراز و پرندهی عاشق وصال، در عملیات فتحالمبین، شربت شهادت نوشید.
شاید دو سالی گذشت تا خبر شهادت او در اردوگاه، بهوسیلهی نامه رسید و باری به بارِ گرانم افزود. از جهتی خوشحال بودم که او عاقبت به آنچه لیاقت و آرزویش را داشت، رسید. واقعاً او موجود آخرتی بود. او واقعاً قفس تنگ بودن را شکست و به باغ ملکوت پرواز کرد.
اما نبودن او حیف بود. انسانی باصفا و وفادار بود که درد فراقش را باید ما میکشیدیم. پس از بازگشت از اسارت، در گلزار شهدا، به زیارت آرامگاه جوانی میانهرو، دوستداشتنی و مخلصی رفتم که با قیافهی لاغرش، لحظهای آرام و قرار نداشت و برای رسیدن به دوست، عاشقانه و عارفانه، منزلهای عشق را طی کرد و سرانجام به آرزویش رسید.
مشادهد کامل این خاطره



