شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره شهید سیدعلی بطحایی

خاطره‌ای از شهید مجاهد سیدعلی بطحائی

نویسنده: مهدی فرهادی – خردادماه ۱۳۷۹

اتوبوس‌ها شب را پشت سر گذاشتند و در ابتدای یک روز پاییزی، تعدادی نیروی بسیجی را در اهواز پیاده کردند. خستگی حسابی کولمان سوار شده بود، اما بوی جبهه سبک‌بالمان کرد. نماز صبح را خواندیم و دل به سرزمین ایستادگی، مقاومت و ایثار سپردیم.

اهواز، شهری که روزی مرکز کار، فعالیت و صنعت بود، تقریباً به شهری نظامی مبدل گشته بود. آژیرهای پی‌درپی، بمباران هواپیماها و صدای توپ‌های دشمن چنان فضا را گرفته بود که گویی طبیعت و خرّمی مرده بود. گنجشکی پر نمی‌زد. پاییز کاملاً بر چهره‌ی طبیعت حاکم بود.

اهواز را به قصد سوسنگرد پشت سر گذاشتم. اهواز و سوسنگرد و جنوب و فضای جهنمی آن، قابل قیاس با سنندج نبود. من و دوست همیشگی‌ام، سیدعلی بطحائی، سنندج و بهار دل‌انگیزش، ترنم بهاری و کوه‌های سر به فلک کشیده و تپه‌های «الله‌اکبر» را که دل به کوه سپرده بود، و شهری که در اردیبهشت سال ۶۰ به‌تازگی از وجود ضدانقلاب پاک‌سازی شده بود، پس از سه ماه و به آرزوی رفتن به جبهه‌ی جنوب رها کرده بودیم. نه اینکه هوای آن به ما نساخته باشد، بلکه دل ما هوای جنگ داشت و تقریباً در سنندج، جنگ مستمر نبود؛ دفاع بود.

آبان‌ماه سال ۶۰، حال و هوای سوسنگرد و اهواز تعریفی نداشت. شهرها و آبادی‌ها جولانگاه توپ‌ها و موشک‌ها گردیده بود و به‌سرعت به ویرانه‌ای بدل می‌گشت. مردم دیار خویش را با کوله‌باری از ترس و غم ترک می‌کردند و به محل‌های امن می‌رفتند. سپاه و بسیج به‌تازگی ساماندهی شده بودند.

ما دو نفر، به همراه ده‌ها جوان عاشق و آماده‌ی نبرد، جمعی از گردان شهید بهرامی بودیم. در منطقه‌ای به نام «سودانیه» سوسنگرد مستقر شدیم. تقریباً خط مقدم بود. دو هفته‌ای در اینجا ماندیم. جوان‌های سنگر ما، فضای شب‌ها و روزهای آنجا را از نماز و قنوت و ذکر، معطر نموده بودند.

شب عملیات بستان فرا رسید. تلخی انتظار ۱۰۳ روزه‌ی سنندج به پایان رسیده بود و اکنون شبی را که مدتی برایش انتظار کشیده بودیم، فرا رسیده بود. اشک‌ها بی‌اختیار، چشم دل را از غبار و دنیازدگی می‌شست. حال و هوای سیدعلی بطحائی دیدنی بود. او از خانواده‌ای مذهبی و پاک بود. پدرش، سید بزرگوار، متواضع، قانع و انسانی دوست‌داشتنی بود. سیدعلی گویی همه‌ی این‌ها را از پدر به ارث برده بود.

ما دو نفر به هم عادت کرده بودیم. سیدعلی برای شرکت در عملیات و نبرد با عراقی‌ها لحظه‌شماری می‌کرد. اخلاص و لطافت روح و نیایش عاشقانه‌اش دل‌ربا بود. بهترین صفتی که من به او می‌دادم، «مجاهد عاشق» بود؛ پاسدار عشق، ایمان و شرافت. برای همین هم، پس از بازگشت از کردستان، او که مشکل سنی نداشت، به استخدام سپاه درآمد.

شب عملیات بود و پایان انتظار ما. اولین سنگر به سمت عراقی‌ها بودیم. از بد حادثه، ما ماندیم. دسته‌های مختلف از سنگر ما به‌عنوان سنگر تاکتیکی و توجیه عملیات استفاده می‌کردند. راز و نیازهای خط‌شکنان و آخرین وداعشان، گرچه دیدنی و فراموش‌ناشدنی بود، اما دل ما را می‌برد و ما را بی‌قرارتر می‌کرد. گفته بودند: «شما برای مراحل بعد آماده شوید.»

فردا صبح، رادیو خبر پیروزی غرورآفرین رزمندگان را اعلام کرد. جالب بود که ما موقع اعزام، به شرط جبهه‌ی جنوب در خط آمده بودیم، اما اکنون در شب عملیات، نظاره‌گر رفتن دیگران به سوی شهادت بودیم و خود با حسرت نگاه می‌کردیم. سیدعلی واقعاً مثل تشنه‌ای بود که لب آب، نظاره‌گر آب باشد.

به هر حال، فردایش ما را به خط آوردند؛ همان خطی که شب گذشته شکسته شده بود. نبرد تماشایی بود. درگیری ما با تانک‌های عراقی، یک روز تمام و بی‌وقفه به طول انجامید. نزدیک غروب، محاصره‌ی ما پس از یک نبرد بی‌امان و نفس‌گیر، تنگ‌تر شد. دستور عقب‌نشینی تاکتیکی آمده بود. اصابت خمپاره‌ای، مرا زمین‌گیر کرد و توان گفتن و شنیدن را گرفت. مدتی بعد، عراقی‌ها مرا به پشت منتقل کردند و بازی سرنوشت، مرا به دست اسارت سپرد؛ آغاز روزهای تلخ...

در آخرین لحظه، قبل از مجروح شدن، سیدعلی را در میان خاک و خون، در نبردی جوانمردانه دیدم. پس از عقب‌نشینی گردان، لابد به یاد من افتاده بود. به گمان او و خانواده و دوستان، من شهید شده بودم. سیدعلی در فراق من، مدتی پیِ مرا گرفته بود تا سرنخی از جنازه‌ام به دست آورد. سپس راه جبهه را پیش گرفت تا این مجاهد دلیر، سرافراز و پرنده‌ی عاشق وصال، در عملیات فتح‌المبین، شربت شهادت نوشید.

شاید دو سالی گذشت تا خبر شهادت او در اردوگاه، به‌وسیله‌ی نامه رسید و باری به بارِ گرانم افزود. از جهتی خوشحال بودم که او عاقبت به آنچه لیاقت و آرزویش را داشت، رسید. واقعاً او موجود آخرتی بود. او واقعاً قفس تنگ بودن را شکست و به باغ ملکوت پرواز کرد.

اما نبودن او حیف بود. انسانی باصفا و وفادار بود که درد فراقش را باید ما می‌کشیدیم. پس از بازگشت از اسارت، در گلزار شهدا، به زیارت آرامگاه جوانی میانه‌رو، دوست‌داشتنی و مخلصی رفتم که با قیافه‌ی لاغرش، لحظه‌ای آرام و قرار نداشت و برای رسیدن به دوست، عاشقانه و عارفانه، منزل‌های عشق را طی کرد و سرانجام به آرزویش رسید.

راوی خاطره: مهدی فرهادی