درختی که هنوز نفس میکشد
پدر شهید محمدتقی عزتی روایت میکند:
در صحرا، درختی داشتیم… صنوبر تبریزی. همانجا، محمدتقی با دست خودش روی تنهاش نوشت:
خطی نوشتم به دلتنگی / ندیدم در این روزگار رفیق یکرنگی
هر بار که از کنار آن درخت میگذشتم، انگار صدای دل پسرم را میشنیدم. تا سه سال پیش، آن درخت بود… اما بعد خشک شد. با اینحال، دلم نمیآید قطعش کنم. هر وقت کنارش میروم، تمام خاطرات و یاد شهید در ذهنم زنده میشود. همانجا میایستم… و بیصدا میگریم.
درخت دیگری هم داشتیم، کبوده بود. آن هم خشک شد. آن را قطع کردم، هرچند دلم نمیآمد. خاطرات محمدتقی با آن گره خورده بود… اما صنوبر تبریزی، هنوز ایستاده است. خشک، اما زنده در دل من.
خاطرهای دیگر هم دارم… محمدتقی، دلبستهی عمو مشتیاش بود - برادر ناتنی من. خیلی دوستش داشت. همیشه میگفت: «میخواهم بروم و عمو مشتیام را ببینم.»
عمو مشتی در نیروی دریایی کار میکرد. برای محمدتقی، دیدن او مثل دیدن یک قهرمان بود. آن علاقه، آن اشتیاق، هنوز در دل من مانده… مثل همان درخت، مثل همان خط، مثل همان دلتنگی.
مشادهد کامل این خاطره