همسر شهید روایت میکند:
بعد از مراسم عقد، هنوز لباس دامادیاش خشک نشده بود که گفت: «باید بروم… جبهه منتظر من است.»
میدانست حضور در میدان، ادامهی همان عهدیست که با خدا بسته بود. و رفت… بیدرنگ، بیتردید.
هر بار که از جبهه برمیگشت، با اخلاقی خوش، با دلی آرام، به همه کمک میکرد. بهخصوص برادرش… نه فقط با دست، بلکه با دل.
او نه فقط همسر من بود، بلکه مردی بود که مهربانیاش، از سنگر تا خانه، امتداد داشت.
مشادهد کامل این خاطره