پدر و مادر شهید، با دلی پر از افتخار و چشمانی آشنا با اشک، چنین روایت میکنند:
فرزندان برای همه والدین عزیزند، اما شهدا چیز دیگریاند… اینها موجوداتی الهیاند؛ گوهرهایی آسمانی که خداوند برای لحظهای به زمین سپرد و سپس به سوی خودش فراخواند. از دست دادنشان، کمبود نیست… بلکه افتخاری است که در دل هر پدر و مادری، تا ابد میدرخشد.
از جمله خاطراتی که در دلمان جاودانه شده، آخرین سفر شهیدمان به جبهه بود. پیش از رفتن، با نگاهی آرام و ایمانی راسخ گفت: «تا کربلا را زیارت نکنم، برنمیگردم.»
به مادربزرگش گفت: «تا انگشتر عقیقی را در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) تبرک نکنم و برای شما هدیه نیاورم، بازگشتی در کار نیست.»
آن لحظه، نه فقط یک وعده بود… بلکه عهدی بود میان زمین و آسمان. عهدی که با خون امضا شد، با عشق به اهل بیت مهر خورد، و با شهادت به انجام رسید.
او رفت… اما دلش را در صحن حضرت ابوالفضل جا گذاشت. و ما، هر بار که به کربلا فکر میکنیم، انگار صدای قدمهایش را در بینالحرمین میشنویم.
مشادهد کامل این خاطره