بسم الله الرحمن الرحیم
خداوندا، از تو میخواهم که توفیق شهادت را نصیبم کنی. خدایا، اینک به یاد تو به جبهه میروم نه برای انتقام، بلکه بهمنظور احیای دینم و تداوم انقلابم.
جَنَت از درونِ پاکِ انسانی و ایثارگر برخاسته، و هر کسی را توانِ بیان این سخن نیست؛ فقط آنان که انقلاب اسلامی را درک کرده، راه مرجع بزرگوارمان امام خمینی(ره) را طی کرده، بر وجود خدا یقین کرده، و حضور الله را در لحظهلحظههای زندگی باور داشتهاند، و قیامت را فهمیدهاند، و نزدیکترین راه رسیدن به معشوق، یعنی پروردگار را شهادت یافتهاند، میتوانند چنین سخنی را بیان کنند.
و آن نیز قدرت لایزال الهیست که در وجودشان راه یافته، زیرا شیری که خوردهاند و غذایی که از آن تغذیه شدهاند، از دسترنج خود و حلال و طیب بوده است نه آنانکه خلق خدا را استثمار کردهاند و تطمیع شدهاند، و از حق یتیم و محروم و مستضعف تغذیه کردهاند؛ و نه کسانیکه فرصتطلبانه از کاخهای خود بیرون خزیدهاند و به هر شکلی به فکر استعمار امت روحالله برآمدهاند، و در پی مقام و منصبی، دست به زشتترین آلات میزنند تا به اهداف شرکآلود خود برسند. هرچند این کوردلانِ از خدا بیخبر، کور خواندهاند.
شهید براتعلی جمالی در سال ۱۳۴۱ در روستای ورزنه، واقع در ۲۲ کیلومتری گلپایگان، در خانوادهای مسلمان و مستضعف به دنیا آمد. خانوادهی وی دومین فرزند خود را در تاریخ ۲۱ دیماه ۱۳۶۰ به پیشگاه خداوند کریم هدیه کرد.
استضعاف و معنویت خانواده را از زبان پدر شهید بشنویم: وقتی براتعلی به دنیا آمد، ما هیچ بضاعت مالی نداشتیم و شبها من و مادرش گرسنه میخوابیدیم. صبح که بلند میشدیم، میدیدیم رزق و روزی براتعلی در سینه مادرش آماده است و من تعجب میکردم که خدایا، شکم گرسنه از کجا شیر میآورد؟
آری، این درس آموزندهایست برای پاکدلان که چنین پیری، چنین فرزندی تربیت میکند. و چگونه خداوند، نطفهی عیسی را در شکم مریم، و رزق براتعلی را در سینه مادرش قرار میدهد، در حالیکه نه مریم شوهری به خود دیده و نه مادر شهید غذایی تا شیر آورد.
بالاخره زمان طفولیت طی شد و به سن ۶ سالگی رسید. در این سن، هر کودکی با نشاط و شادی خانواده، با کیف و کتاب و دستمال جیبش به مدرسه میرود، اما شرایط دشوار زندگی اجازهی تحصیل به براتعلی را نداد. او بهجای میز و مدرسه، بر تختهی قالی جای گرفت، و بهجای کیف و کتاب، چاقو و نخ قالیبافی را در دست گرفت و در کنار خواهر بزرگترش، کمک به درآمد خانه را آغاز نمود.
اما شرایطی که رژیم سرمایهداری وابسته به آمریکا ایجاد کرده بود، دسترنج انگشتان ظریف طفل ۶ ساله را بهجای لباس و غذا برای خود و خانواده، به جیب ایادی داخلیاش سرازیر نمود.
ادامهی این وضع تا زمانی بود که کمکم کلاسهای پیکار با بیسوادی در روستا تشکیل شد، و شهید ما با هوش سرشار خود، توانست با شرکت در کمتر از نصف وقت کلاس، در طول سه سال، دورهی ابتدایی را طی کند. همه تأکید میکردند که وی لایق است که درس را ادامه دهد.
در این دوران، پدرش که از هیچ زمین و آبی برای کشاورزی برخوردار نبود و زمینها متعلق به کسانی بود که پدرانشان سرشناس و ارباب بودند، دستفروشی را شروع نمود و بهتدریج، با زحمت زیاد، توانست در ده، مغازهی خواربارفروشی ایجاد کند.
همین عامل، و تأکید اطرافیان از یکسو، و روی کار آمدن دو فرزند دیگر از سوی دیگر، باعث شد براتعلی به مدرسهی روزانه راه پیدا کند.
اما نه به این سادگی بلکه به قیمت فدا شدن قدمعلی و معصومعلی، که میتوانستند کار کنند. لذا چاقوی قالیبافی را از دست برادر پراستعداد خود گرفتند و بافتند، به امید آنکه ارباب قالی در را باز کند و آفرینی با شیرینی ناقابلی به آنها بدهد.
در این زمان، سرمایهداران وابسته از کاشان و اراک به ده ما نفوذ کرده بودند و در هر خانهای یک دستگاه قالیبافی کوبیده و به استثمار مستضعفین پرداختند. بچههای معصوم را از مدرسه به دار قالی کشاندند و از دسترنجشان، وسایل رفاهی دردانههای خود را فراهم مینمودند تا بتوانند در بهترین شرایط بهداشتی و اقتصادی، دکتر و مهندس شوند و بر سرنوشت مردم محروم مسلط گردند.
براتعلی کورهراهی به مدرسه گشوده بود و کوشید تا دورهی راهنمایی را طی کند. این دوران را در روستای کنجدجان گذراند و در طول این دوران، از کمک به پدرش دریغ نداشت.
پس از آن، به شهر رفت و در هنرستان، در رشتهی ساختمان، تحصیل را ادامه داد.
در تمامی این دوران، به یاری برادران روحانی ده، جوانان و نوجوانان از اوضاع و احوال کشور مطلع میشدند. نمونهاش نیز شهادت برادر سیفالله جمالی بود که در سال ۱۳۵۶ در رکن دو ارتش، به جرم داشتن کتاب شهید دکتر شریعتی و اعلامیه، و دقت و هوشیاریاش در جلسات رکن دو ارتش، با آتش گلولههای خصم دیرینهی اسلام، شربت شهادت نوشید.
براتعلی نیز همیشه در کنار این برادران خود تلاش میکرد و در کلاسهای قرآن، جلسات ارشادی، سخنرانیها و راهپیماییها شرکت مینمود. در پخش اعلامیه و درج شعائر اسلامی و انقلابی روی دیوارها، شرکت فعال داشت.
شهید با پسرعمویش عزیزالله، که همیشه با هم بودند، در شهر اتاق گرفتند و درس را ادامه دادند. در سال اول هنرستان، ناموفق ماندند اما نه بهخاطر بازیگوشی و عیاشی، که اصلاً ذات آنها نبود و نیست بلکه علت عدم موفقیت وی، حضور فعالش در صحنهی انقلاب بود. زیرا در شرایطی که جوانان صدیق این سرزمین در سپاه جهاد میکردند، و در زمانیکه نیش خونین جهانخواران برای بلعیدن انقلاب اسلامی ایران باز بود، منافقین، جبههی متحد مخالفت با انقلاب را تشکیل داده و در همهجا نفوذ کرده بودند. هنرستان نیز طعمهی این بیگانهپرستان قرار گرفت و مربیان منافق، به مخالفت با هنرجویان مؤمن به انقلاب پرداختند. هر که را که روی خوش به آنان نشان میداد، قبول، و در غیر اینصورت، محکوم به مردود شدن بود. شهید براتعلی کسی نبود که بهخاطر منافع شخصی، دست از امام و انقلاب و اسلام بشوید.
عامل دوم، شرایط خاص منطقه بود. وی که با چشم خود، همهی جریانات انقلاب را حس کرده بود و تمامی مخلصان و مؤمنان به خط امام و انقلاب را شناخته بود، اکنون میدید که عدهای فرصتطلب، از خدا بیخبر، وارث خون هزاران شهید شدهاند و در پی پست و مقام و جاه و جلال برآمدهاند، به مقابله با آنان برخاست. هرگاه به وی میرسیدی، سفرهی دلش را باز مینمود و مینالید. آری، سفره را میگشود اما نه نزد هر کس و ناکسی، بلکه هر که را دردمند مییافت، درد را میگفت.
از همان روزهای اول، در حزب جمهوری اسلامی ثبتنام نمود و با تشکیل بسیج ملی، عضو شد. مدتی نیز در دادسرای انقلاب اسلامی گلپایگان مشغول خدمت شد، ولی روح بلندپروازش در این مکانها نمیگنجید.
مدتی هم برای رفع نیازهای اقتصادی خانواده، به لولهکشی آبرسانی بخشی از ساختمانهای بنیاد مستضعفین مشغول شد، تا بالاخره انتخاب نمود آنچه را که شایستهاش بود و سیرابش مینمود.
در بسیج مستضعفین ثبتنام نمود، البته پس از طی دورهای آموزشی در ستاد مقاومت حزبالله ورزنه، و پس از آموزش نظامی در یزد، عازم جبههی حق علیه باطل شد زیرا وی، با همهی درد و رنجهایی که در ده و شهر میدید، خطر اصلی را فراموش نکرده بود.