بسم الله الرحمن الرحیم
وَقاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ
با آنان بجنگید تا فتنهای باقی نماند و دین، سراسر از آنِ خدا گردد.
امروز که حاکمیت خدا در جامعه اسلامی ما، با استقامت و پشتکار مردان و زنان مؤمن و متقی، همراه با امامت و ولایت روحالله در ایران، این سرزمین عاشقان به تشیع، تحقق یافته و غارتگران و جنایتکاران و ابرقدرتهای شرق و غرب در پی آن برآمدند تا این صداها را در گلو خفه کنند و انقلاب پرطپش خلق را سرنگون کنند، اما آنان از ارادهی الله و ارادهی خداییِ مردم مسلمان بیخبرند. نمیدانند آنگاه که خدا اراده کند و ملت به خروش درآید، این قطرهها به تدریج سیل میشود و خانهی ظلمشان را بر سرشان خراب خواهد کرد.
بر این اساس، من که خود را موظف به پاسداری از این حاکمیت و اطاعت از ولایت فقیه میدانم و به فرمان او، به جبهههای نبرد حق و باطل، برای جنگ با کافران بعث عراق میروم و تا آخرین قطرهی خون و آخرین گلولههای مسلسلم، میجنگم.
هر مسلمان، در هر لحظهای از زمان، وظیفهای دارد؛ و چون هر روز عالم عاشورا، و هر سرزمین عالم کربلا میتواند باشد، من به پیروی از امام خود، حسین(ع)، پای در چکمه میکنم و به دیدار الله میروم و امیدوارم در این راه پیروز گردم و بتوانم به وظیفهی الهی خود، که خداوند عالم برایم منظور داشته، عمل نمایم.
برادران، حسینِ زمان، کسی است که در برابر یزید قد علم کند و با خون خود، ریشهی یزید را بکند. موقعی انسان میتواند ادعای حسینگونه بودن بکند که یزید زمان را نابود کند.
من، این بندهی حقیر، به فرمان الله و راهنماییهای امامگونهی رهبر، پا به میدان جنگ گذاشته وپا در چکمهی نبرد کردهام و خود را مهرهای از قافلهی حسین(ع) میدانم. امیدوارم بتوانم ندای حسین در صحرای کربلا را به گوش جهانیان برسانم: «اگر دین ندارید، لااقل جوانمرد و آزاده باشید.»
از خدا میخواهم، اگر خون منِ حقیر، خدمتی برای اسلام میتواند انجام دهد، مرا به درجهی شهادت برساند که در جنگ اسلام با کفر، امام میفرماید: «اگر کشته شوید، پیروزید؛ و اگر بکشید، باز هم پیروزید.»
ای عزیزانم، برای شما پیامی دارم: از شما تقاضا دارم که اگر به اسلام معتقد هستید، از رهنمودهای امام پیروی کنید و دستورات اسلام را مو به مو اجرا کنید؛ که حق پیروز است و سعادتمان در گرو عمل کردن است، نه فقط شعار دادن.
در پایان، از کلیهی برادران و خواهران میخواهم که به خود آیند و کمتر پشت سر هم حرف بزنند، دست از لجبازی و کینهتوزی بردارند، و با ارگانهای انقلابی که پشتوانهی قوی جمهوری اسلامی و امام است، مخالفت نورزند و همیشه حامی روحانیت مبارز و متعهد و سپاه و جهاد و یاوران به حق امام و آیتالله منتظری باشند.
به پدر و مادر عزیزم، از شما میخواهم که ادامهدهندهی راه شهیدان باشید و از پیروان ولایت فقیه. رهنمودهای امام امت و امید امت، و آیتالله منتظری را به جان و دل گوش کنید و دست از روحانیت مبارز برندارید.
والسلام محسن جمالی - ۱۳۶۱/۰۷/۲۴
شهید جمالی در روستای ورزنهی گلپایگان دیده به جهان گشود. دوران کودکی خود را با زندگی سراسر زحمت و محرومیت سپری نمود. تحصیلات ابتدایی را در همان محلهی ورزنه به پایان رساند، و برای ادامهی تحصیل، با مشکلات فراوان راهی گلپایگان شد.
پس از پایان دورهی راهنمایی، به سبب فقر، مجبور شد راهی تهران گردد و در منزل برادر خود ساکن شود. چهار سال دورهی دبیرستان را با کمک برادر خود به پایان رساند.
در سال ۱۳۶۰، از طریق پایگاه مقاومت بسیج ولایت فقیه ورزنه، راهی جبهههای حق علیه باطل گردید.
در سال ۱۳۶۱، به استخدام سپاه گلپایگان درآمد و دوباره به جبههها اعزام شد.
در تاریخ ۱۳۶۱/۰۶/۲۰، از ناحیهی دست و پا مجروح شد و در بیمارستانی در تهران بستری گردید؛ ولی به سبب عشق به جبهه و امام، بیش از دو هفته در بیمارستان نماند و مجدداً راهی جبهه شد.
تا اینکه در تاریخ ۱۳۶۱/۰۹/۰۷، در منطقهی عینخوش، به درجهی رفیع شهادت نائل آمد.