از زبان مادری داغدیده، اما سربلند
برای اولینبار، شش ماه به جبهه رفت؛ بیهیچ اجبار، بیهیچ چشمداشتی. دلش با خاک خوزستان و آسمان فکه گره خورده بود. وقتی برگشت، نوبت سربازیاش رسیده بود. پدرش هنوز در قید حیات بود و برایش دفترچهی آمادهبهخدمت گرفتیم. اما محمد ما، باز هم دل به جبهه زد. گفت: «سربازی برای من نیست، من باید بروم آنجا که مردان خدا میجنگند.»
در عملیات خیبر شرکت کرد. هرچه به او گفتم: «پسرم، نرو»، با آرامش گفت: «مادر، باید بروم. لشکر امام حسین منتظر من است.» رفت... به کردستان... همانجایی که میگفتند سر میبرند. اما او نترسید. با بسیج رفت، با ایمان رفت، با عشق رفت. در آن عملیات شرکت کرد و گمنام شد. دیگر خبری از او نیامد. ما ماندیم و چشمهایی که هر صبح به در دوخته میشد، و دلهایی که هر شب با اشک میخوابیدند.
خیلی گشتیم، خیلی پرسیدیم، خیلی صدا زدیم... اما محمد ما پیدا نشد.
او همیشه نماز میخواند. با آن سن کم، برایمان تعریف میکرد که در جبهه چه میکند، چگونه وضو میگیرد، چگونه شبها را با دعا صبح میکند. لباسهایش را پیش از رفتن به کمیتهی امداد داده بود. میخواست اگر شهید شد، چیزی از او باقی نماند. میخواست بینام برود، بیردپا، بیادعا...
خانهمان دیوار نداشت. وقتی برای یافتن پیکرش به منطقه رفتیم، دیدیم تمام وسایل محمد، از کتابها تا یادگاریهایش، به سرقت رفته بود. هیچچیز برایمان باقی نگذاشته بودند. نه لباسی، نه دفتری، نه رد نگاهی...
و ما ماندیم با قاب خالی عکس، با ساکی بیصدا، با خاطرهای که هر شب در گوشمان زمزمه میکرد: «مادر، من باید بروم... آنجا که خدا صدایم را میشنود.»
شهید سیدمحمد طهماسبی تا کلاس نهم درس خواند. علاقهی زیادی به درس و جبهه داشت، اما درس را رها کرد و به جبهه رفت. همیشه نماز میخواند و با وجود سن کمی که داشت، ما و خانواده را راهنمایی میکرد.
حدود شش ماه در جبهه بود. یکبار به مرخصی آمد و دوباره رفت؛ و دیگر خبری از او نشد. بعد از یازده ماه، هیچ خبری نداشتیم تا اینکه ساک او را آوردند. نامههایش داخل ساک بود. او حدود یازده سال مفقودالاثر بود.
پس از تفحص و جستوجو، شهادتش تأیید شد و پیکر پاکش بازگشت. او را در گلزار شهدای شهرستان گلپایگان به خاک سپردند.