شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره شهید رضا زارع

خاطره‌ای از خواهر شهید رضا زارع

به نام خدای شهیدان سلام بر سلاله‌های پاک دریای عشق، سلام بر ستاره‌های روشنی‌بخش و چراغ‌های فروزان جامعه.

سخن گفتن از کسی که عشقش، عشق حسین(ع)، راهش، راه حسین(ع)، و ورد زبانش، نام خمینی(ره) بود و امضایش، اسم مبارک شهادت، چقدر دشوار است. و دشوارتر از آن، توصیف چهره‌ی نورانی یک بسیجی عارف.

یک عاشق دلباخته و تربیت‌یافته‌ی مکتب خمینی(ره)، همه چیزش را در یک جمله خلاصه می‌کرد: راه خمینی، راه حسین، و راه سرباز خمینی، راه من است.

سلام بر تو، برادر شهیدم، که تمام وجودت نشأت‌گرفته از عشقی بود که در تو و امام تو نهفته بود. تو که از همان ابتدا، راه درست را با نام مبارک زینب(س) به من آموختی. از همان اوان کودکی، هنگامی که نام حسین(ع) بر زبانت جاری می‌شد، با چشمان اشک‌آلودت به من می‌گفتی: «تو هم باید مانند زینب(س) باشی؛ زینبی که همه چیزش را از حسین (ع) گرفت: عشقش، وجودش، مسیر زندگی‌اش، و رسیدن به کمال معنوی‌اش. خواهری که با دیدن برادرش، نور خدا را می‌دید.»

آن زمان که قلم به دست گرفتم تا خاطره‌هایت را بنویسم، قلبم به تپش افتاد؛ تپشی که از غم دوری تو، وجودم را زبانه می‌کشد و تمام جانم را می‌سوزاند. شاید برای آن باشد که تو تنها یک پسر برای این خانه نبودی، یا تنها یک برادر برای من. تو چراغ پرفروغ خانه‌مان بودی. با آن سن کم، عشقت به اهل بیت، نگاه پر از ایمان، و چهره‌ی معصومت، حکایت از مظلومیت و رضایت به رضای حق داشت.

هنگامی که بر سر مزارت حاضر می‌شوم، فضای سکوت خانه‌ی بی‌آلایشت را می‌بینم و به خود می‌بالم که سکوتت، قلب دشمن را نشانه گرفت. نشانه‌گیری تو و همرزمانت، قلب دشمن را شکست و باعث شد که دست دشمنان از این مملکت کوتاه شود.

به تو افتخار می‌کنم که پرچم هدایتم شدی در تمام مسیر زندگی. برادر عزیزم، از کدامین خاطراتت بنویسم؟ تو که تمام زندگی‌ات برایم خاطره بود.

با اینکه هنگام شهادتت سن کمی داشتم، اما به خدا، تمام حرکاتت در ذهن کودکانه‌ام جای گرفته. آن زمانی که از تو می‌پرسیدم: «مگر جبهه چه خبر است که مدام به آنجا می‌روی؟» می‌گفتی: «خواهر، آنجا همیشه از طرف بعثی‌ها برایمان نقل می‌فرستند.»

وقتی صحبت دامادی‌ات به میان می‌آمد، می‌گفتی: «ان‌شاءالله با لباس دامادی برمی‌گردم.» و ادامه می‌دادی: «فرق داماد شدن در جبهه و خانه این است که در جبهه، ۲۴ ساعته بر سر ما نقل می‌ریزند.»

هنوز فراموشم نشده که دفعه‌ی آخر گفتی: «دعایم کنید که این‌بار با ماشین چوبی برگردم.»

وقتی از نحوه‌ی حرکت کردنش پرسیدم، گفتی: «ماشین چوبی را مردم بر دوش می‌گیرند و من راحت در آن می‌خوابم.»

وقتی گفتم: «من هم با تو می‌آیم»، می‌خندیدی و می‌گفتی: «به شرطی که قول بدهی همیشه دعا کنی که با ماشین چوبی برگردم. من هم شفاعت‌خواه تو می‌شوم.»

آن روز، درک این سخنان در ذهن کودکانه‌ام جای نداشت. اما اکنون که سخنانت را مرور می‌کنم، غبطه می‌خورم که چرا آن روزها نمی‌توانستم روح بزرگ یک بسیجی را درک کنم.

حالا می‌فهمم که منظور تو از «نقل»، خمپاره‌هایی بود که بر سر تو و همرزمانت فرود می‌آمد و عاشقان خدا يکی پس از ديگری به ديدار حق می شتافتند، و منظور از «ماشین چوبی»، تابوتی بود که تو را در آن قرار دادند و به خاک سپردند.

یادم است در ایام کودکی، همیشه با هم‌سالان خود جمع می‌شدیم و به مسجد می‌رفتیم. از ترس اینکه متولی مسجد ما را بیرون نکند، در منبر قدیمی مسجد پنهان می‌شدیم. وقتی متولی مسجد خارج می‌شد و در را قفل می‌کرد، ما بیرون می‌آمدیم. این کار را بارها تکرار می‌کردیم.

تا اینکه یک‌بار، تو از جبهه آمده بودی و برای اقامه‌ی نماز به مسجد آمدی. از حضور ما در مسجد مطلع شدی. بچه‌ها التماس می‌کردند که به متولی مسجد نگوئی ما اینجا هستیم. با چهره‌ی مهربانت گفتی: «به شرط اینکه بعد از نمازهایتان بگویید: خدایا رضا را شهید کن.»

و این جمله، ورد زبان بچه‌ها شد. آن روز، از شهادت چیزی نمی‌دانستم؛ فقط واژه‌اش را بر زبان می‌آوردم. دریغ از اینکه تو چه نیکو این واژه را درک کرده بودی و در آرزوی رسیدن به آن، از بچه‌های معصوم و بی‌گناه نیز التماس دعا می‌خواستی.

در آن روزها، وقتی با تو به بازار می‌رفتم و درخواست خرید روسری می‌کردم، علاوه بر روسری، تشویقی دیگری هم برایم می‌خریدی. چون همیشه می‌گفتی: «باید حجابت را حفظ کنی.»

در یکی از روزهای سال ۱۳۶۱، به اتفاق دوستانت به گلزار شهدای تهران رفتیم. آن روز، در آب‌نمایی که در بهشت زهرا بود، رنگ قرمز ریخته بودند. من با کنجکاوی علت قرمز شدن آب را پرسیدم. تو گفتی: «هر کس می‌خواهد شهید شود، باید از این آب بخورد.»

من، دور از چشم تو، از آن آب خوردم و مسموم شدم. شاید می‌توانستی واژه‌ی مقدس شهادت را با زبانی ساده برایم توضیح دهی، اما من با ساده‌اندیشی، از آن آب خوردم.

برادر شهیدم، این‌ها خاطرات اندک من است از زمان زندگی‌ات. اما درس تو به من، فقط به زمان حیاتت ختم نشد. تو با رفتنت به جمع عاشقان حسین بن علی(ع)، با گذاشتن وصایا، پرچمی برافراشتی که در مسیرت حرکت کنم.

در وصیت‌نامه‌ات فرمودی: «ای خواهرانم، آنان که رفتند، کار حسینی کردند؛ و آنان که ماندند، کار زینبی.»

تو با این جملات، مسیر زندگی بعد از خود را برایم روشن کردی. به من فهماندی که بعد از تو چگونه زندگی کنم، فرهنگ شهادت را چگونه ترویج دهم، و عشق سربازان گمنام امام زمان را چگونه به مردم بیان کنم.

برادرم، با تو پیمان می‌بندم که با الگو گرفتن از تو، پرچم سرخت را بر زمین نگذارم، و در سنگر بسیج، همانند تو بمانم، و کلمه‌ی طیبه‌ی بسیج را که یادگار امام عزیزمان است، محفوظ نگه دارم.

امروز، خانواده‌ات یک‌بار دیگر، مانند همیشه، با تو پیمان می‌بندند که پیام خون سرخ تو، پیام آزادی و عزتت را به گوش جهانیان برسانند.

اگر دیروز با اسلحه‌ات به قلب دشمن کوباندی، امروز خواهرانت، با عبرت گرفتن از وصیت تو، با حجابشان به قلب بی‌دینان حمله‌ور می‌شوند، و با عنایت به درگاه الهی، همچنان مصمم‌تر از گذشته، در حمایت از ولایت فقیه که رکن انقلاب ماست، می‌ایستند و راهت را ادامه می‌دهند.

این مطالب، گذری کوتاه داشت از خاطره‌ی منِ حقیر؛ اما می‌نویسم از زبان کسانی که تو را تربیت کردند و به مکتب حسین فرستادند.

خاطره‌ای از پدر بزرگوار شهید

از همان کودکی، دلش با نماز آرام می‌گرفت. هنوز کوچک بود، اما نام امام حسین(ع) را با چنان شوری بر زبان می‌آورد که گویی سال‌ها عاشقی کرده است. یادم هست در تهران بودیم. با اینکه تازه وارد مقطع راهنمایی شده بود و سن کمی داشت، شب‌ها تا پاسی از شب، گاهی تا صبح، در مسجد امام جعفر صادق(ع) در سه‌راه آذری با دوستانش می‌ماند. بچه‌ها را آموزش می‌داد، نماز می‌خواند، و دل‌ها را به نور اهل بیت روشن می‌کرد.

چهار بار از جبهه زخمی برگشت. یک‌بار از ناحیه‌ی کمر، یک‌بار پا، یک‌بار کتف، و بار آخر ترکش به دهانش خورد؛ چهار دندانش شکست و گردن و گونه‌هایش پر از ترکش‌های ریز شد. اما هیچ‌کدام از این زخم‌ها، او را از رفتن بازنداشت.

روزی، پس از نماز صبح، با لبخند آمد و گفت: «پدر جان، می‌خواهم دوباره بروم جبهه.»

گفتم: «تو زخمی هستی، دندان‌هایت شکسته. صبر کن تا دهانت خوب شود، بعد برو.»

کمی سکوت کرد، بعد لبخند زد و گفت: «پدر جان، من که با دهانم نمی‌خواهم بجنگم. همه‌ی اعضای بدنم سالم است. بی‌انصافی است که من در خانه بمانم و دوستانم در جبهه بجنگند.»

و من، با شنیدن این حرف، دیگر چیزی نگفتم. فقط گفتم: «خودت صاحب اختیاری. من فقط به خاطر زخمت نگران بودم. حالا که این‌طور می‌خواهی، برو. آزاد هستی.»

فردای آن روز رفت. در عملیات خیبر، همراه با برادرش شرکت کرد. پانزده روز بعد، برادرش مجروح شد و به بیمارستان منتقل شد. و او... همان‌جا، همان‌طور که آرزو داشت، به شهادت رسید.

از عملیات بستان، که مجتبی پسرعمویش شهید شد، تا خیبر، در همه‌ی حملات حضور داشت. همیشه می‌گفت: «تا انتقام خون مجتبی را نگیرم، آرام نمی‌نشینم.»

و آن‌قدر رفت، آن‌قدر جنگید، تا به هدفش رسید؛ شهادت.

روحش شاد، و راهش پررهرو.

خاطره‌ای از مادر بزرگوار شهید

از همان روزهای کودکی، از همان کلاس‌های ابتدایی، دلش با آسمان عهد بسته بود. هر وقت کنارم می‌نشست برای نماز، شانه‌ام را تکان می‌داد و با صدایی آرام، اما پر از یقین می‌گفت: «مادر، دعایم کن... دعا کن تا شهید شوم، تا در آن دنیا شفاعت‌خواه شما باشم.»

با آن سن کم، حرف‌هایش بوی آسمان می‌داد. گاهی از من پول می‌خواست. می‌گفت: «مادر، به من پول بده. وقتی بزرگ شدم، کار می‌کنم و به تو پول می‌دهم.»

می‌پرسیدم: «برای چه؟» با لبخند می‌گفت: «می‌خواهم دفتر و مداد بخرم برای بچه‌هایی که پول ندارند، تا در مدرسه خجالت نکشند.»

دلش بزرگ‌تر از جثه‌اش بود. دفعه‌ی آخر که قصد رفتن به جبهه داشت، مدام می‌گفت: «مادر، اجازه بده بروم.»

اما من، دل‌نگران زخم‌هایش، مانع می‌شدم. می‌گفتم: «صبر کن مادر جان، تا دهانت خوب شود.»

با همان نگاه آرام و صدای مطمئن، گفت: «مادر، من آرزویم شهادت است. تو که همیشه می‌گویی آدم به آرزویش می‌رسد، پس چرا نمی‌گذاری زودتر به آرزویم برسم؟»

هر صبح، پیش از همه‌ی اعضای خانواده بیدار می‌شد. نماز صبحش را می‌خواند و ما را هم برای نماز بیدار می‌کرد. انگار دلش همیشه زودتر از ما به خدا می‌رسید.

در سالروز شهادت پسرعمویش، کنار تربت آن شهید بزرگوار ایستاد. با نگاهی پر از اشتیاق گفت: «عموجان، تو اولین شهید محل بودی. ناراحت نباش، من هم به‌زودی به تو می‌پیوندم.»

و من، مادر شهید، که برای آن شهید خیرات برده بودم، هنوز آن لحظه را فراموش نکرده‌ام. رو به من کرد و گفت: «مادر جان، دستت درد نکند. طولی نمی‌کشد که ان‌شاءالله این خیرات را برای من هم می‌دهی.»

و چه زود، آن روز رسید...

راوی خاطره: پدر، مادر و خواهر شهید