شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره شهید حمید فیروزی

«من رفتم»؛ وداعی که به افق ختم شد

پدر شهید حمید فیروزی روایت می‌کند:

آن روز، نشسته بود و ساکت. گفتم: «پسرم، چرا ناراحتی؟ بیا کمکم، صحرا برویم، مرز بکشیم.» اما او فقط دست روی دست گذاشت و گفت: «می‌خواهم بروم جبهه.»

گفتم: «حالا وقتش نیست، امتحاناتت را بده، دیپلمت را بگیر، بعد برو سربازی.» اما صبح که خواست برود، با نگاهی مصمم گفت: «می‌خواهی رضایت بده، می‌خواهی نده… من می‌روم.»

و من، با دلی لرزان اما راضی، گفتم: «برو به امید خدا.»

رفت. حدود دو ماه طول کشید تا برگشت. دوران آموزشی را در مورچه‌خورت گذرانده بود. پرسیدم: «راحت هستی؟» گفت: «آره.»

یکی دو بار آمد و رفت. بعد از دوره آموزشی، فرمانده‌اش فهمیده بود که او برادر علی فیروزی است. گفته بود: «چرا خودت را معرفی نکردی؟» اما حمید، اهل نام نبود… اهل کار بود.

مدتی در جبهه بود، بعد مرخصی آمد. با دامادمان آقای عزتی و برادرش، هر سه در جبهه بودند. دوباره رفت فاو، که از آنجا هم یک‌بار مرخصی آمد.

آخرین بار که رفت، من داخل ایوان نشسته بودم. قد و بالایش را نگاه کردم، نظری کردم. رفتم حیاط، دیدم منتظر من است. رفتم پیشش، صورتش را دوباره بوسیدم. رفت… و دیگر برنگشت.

پسر خیلی خوبی بود. اگر با او دعوا می‌کردم، جواب نمی‌داد. همه چیزش خوب بود. کشاورزی داشتم، همه کارهای کشاورزی و آب گرفتن را خودش انجام می‌داد. خیلی مرتب بود. ۱۷ سال سن داشت. پسر دوم من بود. راهی رفت که با سعادت بود. هنوز هم می‌گویم «هستش»… در انتظار او هستم.

خوب جایی رفت. ما ناراضی نیستیم. اما چون چیزی از او باقی نماند، خیلی ناراحت هستیم. همه جور فکر می‌کنیم: آیا اسیر شده؟ آیا دارش زدند؟ آیا سوخته؟ خلاصه همه جور فکر می‌کنیم و ناراحت می‌شویم.

حدود ۶ ماه جبهه بود. دوستانش می‌گفتند به آب فرورفته. بعضی‌ها می‌گفتند یک روز قبل از عملیات، با هم در همان منطقه فاو رفتند حمام. چند نامه داد برای ما، ولی آنها نیستند و از بین رفته‌اند.

حدود سه بار که از جبهه آمد، می‌گفت: «من تک‌تیراندازم.»

حسابش خیلی خوب بود. هرچه درمی‌آورد، به من تحویل می‌داد. اصرار می‌کردم مقداری از پول را بردارد، می‌گفت: «حالا که نمی‌خواهم.»

مادرش، بعد از خبر مفقودیت و شهادتش، به بیماری سکته مبتلا شد. با همان حالت، به شهید گفت: «برو مادر، ولی بعد از عید برو.» گفت: «نه، می‌روم.»

او رفت… و من نگاهش می‌کردم. هی می‌رفت، پشت سرش را نگاه می‌کرد، دستش را تکان می‌داد و گفت: «من رفتم… رفتم.»

و آن «رفتم»، نه فقط رفتن از خانه بود، بلکه پرواز به سوی جاودانگی بود.

راوی خاطره: پدر شهید