وداعی با نشانههای آسمان
مادر شهید، با نگاهی که سالها دلتنگی را در خود پنهان کرده بود، چنین روایت میکند:
بار آخری که بهرام به مرخصی آمد، حال و هوایش فرق داشت. حرفهایش، نگاهش، رفتارش… همه چیز بوی سفر آخر میداد. انگار دلش از زمین کنده شده بود و به آسمان نزدیکتر شده بود.
موقع خداحافظی، با صدایی آرام و پر از مهر گفت: «مادر، اگر تو راضی نباشی، من نخواهم رفت. اما من حاضرم با یک تکه نان زندگی کنیم… فقط صلح و آرامش باشد.»
و بعد، با لبخندی که هنوز در خاطرم مانده، گفت: «یک عکس و یک نوار برایت گذاشتهام. وقتی دلت تنگ شد، ببین و بشنو… انشاءالله یازده روز دیگر برمیگردم.»
اما آن یازده روز، به یازده پله تا آسمان تبدیل شد. در همان فاصله، خبر شهادتش رسید… و نامهای هم از او به دستمان رسید؛ در آن نوشته بود: «به بچههای رزمنده گفتم جنگ تمام خواهد شد، قطعنامه امضا میشود.»
چند روز بعد، رادیو همان را اعلام کرد. رزمندهها دورش ریخته بودند و با شگفتی پرسیدند: «تو از کجا میدانستی؟»
اما ما میدانستیم… دل بهرام، با آسمان در ارتباط بود. او فقط رزمنده نبود، او نشانهای بود از بصیرت، از ایمان، از نوری که پیش از خبر، حقیقت را میدید.
و آن عکس و نوار، هنوز هست… یادگاری از وداعی که زمینی نبود، بلکه آسمانی بود.