خاطره مادر شهید
روز رفتنش، وقتی آمادهی حرکت از گلپایگان به اراک بود، صدایش زدم و گفتم: «محمد جان، کی برمیگردی پسرم؟»
ایستاد… برگشت و نگاهم کرد. گفت: «مادر… رفتنم با خودمه، اما برگشتنم با خداست.»
بعد آرام ادامه داد: «نمیدونم دیگه قسمت میشه همدیگه رو ببینیم یا نه… یه حسی دارم، انگار دیدار بعدیمون ممکن نیست.»
دلِ مادر لرزید… اما چیزی نگفت؛ فقط بدرقهاش کرد.
هنوز پانزده روز بیشتر نگذشته بود که خبر آمد… حسی که محمد گفته بود، حقیقت شده بود.
خاطره برادر شهید
بیست روز پیش از شهادتش، با دلسوزی به برادرم گفتم: «به فکر خانهای برای خودت و خانوادهات باش.»
مکثی کرد، نگاهی آرام و پرمعنا به من انداخت و گفت: «برادر جان… مگر میدانیم در این دنیا چند سال ماندگاریم؟ همه چیز به دست خدای بزرگ و مهربان است.»
آن لحظه، کلامش همچون نوری بر دل نشست؛ گویی خبر از سفری میداد که مقصدش آسمان بود. تنها چند روز گذشت تا حقیقت سخنش آشکار شود؛ و او، سبکبال و آرام، به دیدار معبود شتافت.
خاطره همسر شهید
روز شهادتش، عطشی عجیب بر وجودش سایه انداخته بود؛ مدام آب مینوشید، اما گویی هیچ جرعهای توان خاموش کردن آن تشنگی را نداشت. نگاهی عمیق به من انداخت و با صدایی آرام، اما پر از راز گفت: «فکر میکنم امروز آخرین روز عمر من باشد…»
آن کلام، همچون خنجری نرم بر دلم نشست؛ پیشگوییای که تنها ساعاتی بعد حقیقت یافت. عطش او، عطش پرواز بود؛ عطشی که تنها در آغوش آسمان فرو نشست.