غلامرضا هر چقدر التماس کرد، نه من و نه پدرش رضایتنامه او را امضا نکردیم. نه از سر بیمهری، بلکه از شدت علاقهای که به او داشتیم.
اما یک روز، پدرش مقداری پول به او داد تا برای خرید به گلپایگان برود. همانجا، خودش رضایتنامه را امضا کرد و کارهای اعزامش را انجام داد.
صبح روزی که قرار بود به جبهه برود، وسایل و لباسهایش را مخفیانه آماده کرده بود و در خانهی دوستش، علی جمالی، گذاشته بود. با بهانهی مدرسه، راهی محل اعزام شد.
وقتی از ماجرا باخبر شدم، سریع به گلپایگان رفتم. در آنجا با یکی از کارکنان سپاه روبهرو شدم که او با حرفهایش، مرا برای اعزام غلامرضا قانع کرد.
همانجا، در کنار اقوام و دوستان، با غلامرضا خداحافظی کردیم. و او رفت…
در مدتی که در جبهه بود، نامههای زیادی مینوشت. و در همهی آنها، این جمله را تکرار میکرد:
«بسیج، مدرسهی عشق است؛ اولین مدرکش ایمان، و آخرینش شهادت است. و آخرین مدرکش نصیب هر کس شده، به بهشت میرود…»