آخرین مرخصیاش بود. شب، از مادر خواست که ساعت ۴ صبح بیدارش کند. صبح، وقتی مادر به اتاق رفت، دید که داود بیصدا و آرام در تاریکی سحر، آنچنان غرق در راز و نیاز و مناجات با خداست که انگار از این دنیا دل کنده بود…
فردای آن روز، به سراغ من آمد. طلب حلالیت کرد و گفت:
«من اینبار که بروم، دیگر برنمیگردم…»
شبِ ۲۵ بهمن ۱۳۶۴، آژیر حمله زده شد. مادرش از خواب پرید و گفت:
«ای سیدالشهدا، پسرم را به تو سپردم…»
اما من، با یاد حرف داود، آرام به مادر گفتم:
«داود دیگر برنمیگردد…»
و صبح، خبر آمد: داود شهید شده است.