داود و برادرش حسن، در خانه رژه میرفتند و میگفتند: «کاش میتوانستیم به جبهه برویم و انتقام عمویمان را بگیریم.
داود با همین روحیه بزرگ شد. هر روز علاقهاش به خدا، انقلاب، امام و شهدا بیشتر میشد، تا اینکه تصمیم گرفت به جبهه برود.
سه ماه دورهی نظامی را گذراند و بیخبر، پنهانی به خانه برگشت.
از او پرسیدم: «چرا رفتی؟ من اجازه نمیدهم که تو به جبهه بروی.»
داود چیزی نگفت، فقط مرا با خود برد به محلی که چند ماه پیش تصادف کرده بود و من هم از آن بیاطلاع بودم.
با موتور، به طور خطرناکی تصادف کرده بود. پنهانی از من پول گرفته بود و کمکفنرهای شکستهی موتورش را عوض کرده بود.
در همانجا، ایستاد و گفت:
«نگاه کن… اگر خدا میخواست جانم را بگیرد، در همین تصادف میمردم. اما هیچ آسیبی ندیدم...»
و او مرا، با همین دلایل، راضی کرد تا به جبهه برود.