شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره از شهید داود جمالی

اگر خدا می‌خواست، همان‌جا می‌مردم...

داود و برادرش حسن، در خانه رژه می‌رفتند و می‌گفتند: «کاش می‌توانستیم به جبهه برویم و انتقام عمویمان را بگیریم.

داود با همین روحیه بزرگ شد. هر روز علاقه‌اش به خدا، انقلاب، امام و شهدا بیشتر می‌شد، تا این‌که تصمیم گرفت به جبهه برود.

سه ماه دوره‌ی نظامی را گذراند و بی‌خبر، پنهانی به خانه برگشت.

از او پرسیدم: «چرا رفتی؟ من اجازه نمی‌دهم که تو به جبهه بروی.»

داود چیزی نگفت، فقط مرا با خود برد به محلی که چند ماه پیش تصادف کرده بود و من هم از آن بی‌اطلاع بودم.

با موتور، به‌ طور خطرناکی تصادف کرده بود. پنهانی از من پول گرفته بود و کمک‌فنرهای شکسته‌ی موتورش را عوض کرده بود.

در همان‌جا، ایستاد و گفت:

«نگاه کن… اگر خدا می‌خواست جانم را بگیرد، در همین تصادف می‌مردم. اما هیچ آسیبی ندیدم..

و او مرا، با همین دلایل، راضی کرد تا به جبهه برود.

راوی خاطره: مادر شهید