شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره از شهید حسن جمالی

بی‌صدا سوخت…

روزی از جبهه برگشته بود. خسته بود، اما بی‌آن‌که خستگی در چهره‌اش نمایان باشد، از مادر سراغ پدر را گرفت. مادر گفت: «پدرت برای جمع‌آوری گندم به صحرا رفته.»

بی‌درنگ، بی‌آن‌که لباسش را عوض کند، راهی صحرا شد.

شب، بی‌صدا برگشت. لباس‌هایش را در تاریکی شست و همان‌جا، در سکوت شب، بر بند پهن کرد تا خشک شوند.

صبح، مادر که لباس‌ها را جمع می‌کرد، متوجه لکه‌های خون زیادی شد.

اصرار کرد… و حسن، با اکراه، لب به سخن گشود:

«در جبهه، بر اثر حملات شیمیایی که در منطقه‌ی شلمچه انجام شده بود، آب منطقه آلوده به مواد شیمیایی شده بود.»

این حادثه باعث شد پاهایش زخمی و خون‌آلود شود، اما چیزی از درد و رنجی که تحمل می‌کرد نگفت؛ فقط به خاطر اطاعت از مادر سکوت کرد و با همان حال، بی‌صدا راهی صحرا شد تا کنار پدر به او کمک کند.

راوی خاطره: نامشخص