بیصدا سوخت…
روزی از جبهه برگشته بود. خسته بود، اما بیآنکه خستگی در چهرهاش نمایان باشد، از مادر سراغ پدر را گرفت. مادر گفت: «پدرت برای جمعآوری گندم به صحرا رفته.»
بیدرنگ، بیآنکه لباسش را عوض کند، راهی صحرا شد.
شب، بیصدا برگشت. لباسهایش را در تاریکی شست و همانجا، در سکوت شب، بر بند پهن کرد تا خشک شوند.
صبح، مادر که لباسها را جمع میکرد، متوجه لکههای خون زیادی شد.
اصرار کرد… و حسن، با اکراه، لب به سخن گشود:
«در جبهه، بر اثر حملات شیمیایی که در منطقهی شلمچه انجام شده بود، آب منطقه آلوده به مواد شیمیایی شده بود.»
این حادثه باعث شد پاهایش زخمی و خونآلود شود، اما چیزی از درد و رنجی که تحمل میکرد نگفت؛ فقط به خاطر اطاعت از مادر سکوت کرد و با همان حال، بیصدا راهی صحرا شد تا کنار پدر به او کمک کند.