برادر شهید روایت میکند: من در عملیاتهای کربلای ۴ و ۵ حضور داشتم. به علیاکبر گفتم: «شما به خانه برگرد، چرا که خانواده منتظر و چشمبهراه تو هستند.»
و او در جواب گفت: «یک هفته صبر کن… تکلیف من مشخص میشود.»
یک هفته همان، و آغاز عملیات...
آری، حالا دیگر به علیاکبر پرِ پرواز داده بودند، و اینبار نوبت به او رسیده بود که خونینبال، در آسمان تا اوج، به پرواز درآید.
او وعدهاش را داده بود، و خدا وعدهاش را گرفت.