یکی از روزهایی که شهید در مرخصی بود، با آرامش همیشگیاش نشست و از عملیاتی در منطقه حاجعمران برایمان گفت؛ عملیاتی که قرار بود آتش در دل دشمن بیندازد.
دو سه شبانهروز، در آمادهباش کامل بودند. سلاحها مهیا، دلها مطمئن، چشمها به افق دوخته شده بود. قرار بود عملیات آغاز شود. و همین که نیروهای ایرانی وارد نیروگاه عراق شدند، صحنهای عجیب پیش رویشان بود: سنگرها خالی… سکوت سنگین… هیچکس نبود.
هر جا رفتند، اثری از دشمن نبود. فقط سه نفر را یافتند که خواب مانده بودند؛ و آنها را بیدرگیری، دستگیر کردند.
بعدها فهمیدند که حمله لو رفته بود… دشمن، از ترس رویارویی با سربازان خدا، پیش از آغاز نبرد، گریخته بود.
آن روز، گلولهای شلیک نشد… اما پیروزی، در دلها نشست. و شهید، با لبخندی آرام، گفت: «گاهی، ترس از ایمان ما، بیشتر از صدای سلاحهاست.»