یکی از اهالی محل که در جبهه همراه شهید فیضالله فیاضی بود، چنین روایت میکند:
وسایلم را به فیضالله سپردم و به مرخصی آمدم. وقتی برگشتم، همرزمانش با چشمانی پر از اشک و افتخار، لحظههای آخر زندگیاش را برایم تعریف کردند.
در منطقه شلمچه، چهارراه امام رضا(ع) زیر آتش سنگین خمپارهها و توپهای دشمن بود. نیروها سوار بر ماشین، با دلهایی مطمئن و بیقرار، عازم خط مقدم بودند. ناگهان، انفجار یک خمپاره در نزدیکی ماشین، همهچیز را لرزاند.
فیضالله، همان لحظه که پایش را از ماشین بیرون گذاشت، ترکش کوچکی از پشت سر به او اصابت کرد… اما آن ترکش، دروازهای شد به آسمان. او آرام، بیصدا، اما با شکوهی بیانتها، به دیدار معشوق شتافت.
همه میگفتند: رفت، اما رفتنش ماندگار شد. رفت، تا ما بمانیم و راهش را ادامه دهیم.