آن شب، دل مادر بیقرار بود. در خواب دید که جمعی از فامیل و بستگان، یا اسیر شدهاند یا به شهادت رسیدهاند. انگار آسمان دلش خبر از حادثهای بزرگ داشت.
چند روزی بود که خانواده تصمیم داشتند برای محمدصادق به خواستگاری بروند. جوانی مؤمن، آرام و متواضع که همه به آیندهاش امیدوار بودند. اما همان شب، پس از دیدن آن خواب عجیب، دل مادر دیگر آرام نگرفت. صبح زود، بیدرنگ به بنیاد شهید رفت. وقتی وارد شد، نگاهها و سکوتها همه چیز را گفتند. محمدصادق، فرزند عزیزش، به شهادت رسیده بود.
مادر، با بغضی فروخورده، به یاد خواب شب گذشته افتاد؛ خوابی که پیش از خبر، دلش را با حقیقتی آشنا کرده بود. انگار آسمان، پیش از زمین، خبر شهادت را به دل مادر رسانده بود.