پدر شهید رضا، با صدایی آرام اما پر از بغض، چنین روایت میکند:
وقتی رضا در جبهه بود، شبی در خواب دیدم کانالی پر از آب پیش رویم است. آب، بیقرار و خروشان بود. اجسامی روی آن با سرعت عبور میکردند… انگار چیزی در دل آن آبها فریاد میزد، بیآنکه صدایی شنیده شود.
چند روز بعد، خبر رسید… رضا، فرزندم، شهید شده بود.
وقتی پیکرش را به خانه آوردند، با دستانی لرزان، روی صورتش را کنار زدم. گل و لای، چهرهاش را پوشانده بود. همانجا بود که فهمیدیم، در دریاچه غرق شده بود… و آن خواب، نه خیال، بلکه نشانهای بود از آسمان.
انگار دل پدر، پیش از گوش، صدای شهادت را شنیده بود. و آسمان، پیش از زمین، خبر پرواز رضا را به قلب پدر رسانده بود.