شهدای گلپایگان

وب سایت شهدای شهرستان گلپایگان

بسم رب الشهدا و الصدیقین
وب سایت شهدای گلپایگان

خاطره از شهید علیرضا گلرخی

علیرضا؛ از زمزمه‌های شبانه تا پرواز در شلمچه

اولین باری که می‌خواست به جبهه برود، ۱۴ سالش بیشتر نبود. آمده بود تا از پدر و مادر اجازه رفتن بگیرد، ولی پدر مانع بود که در این سن پای به جبهه بگذارد. اما علیرضا، به هر وسیله‌ای که بود، خودش را به جبهه رسانید. هر بیست روز یک‌بار برای پدر و مادر نامه می‌نوشت و از اینکه بدون کسب اجازه به جبهه رفته بود، پوزش می‌خواست. هر بار از پدر و مادر طلب این را داشت که او را ببخشند.

وقتی مدتی از جبهه رفتنش گذشته بود، به مرخصی آمد. مادر و پدر خیلی خوشحال شده بودند و اشک شوق می‌ریختند. شب‌ها به پایگاه مسجد المهدی می‌رفت و همیشه زمزمه می‌کرد:

شهیدان می‌روند نوبت به نوبت  /  خوشا آن روزی که نوبت بر من آید

برای چندمین باری که به جبهه می‌رفت، با یک رزمنده به نام حسین دوست شده بود. نمی‌دانم چند سالش بود و در چه رشته درسی تحصیل کرده بود، فقط می‌دانم که نامش حسین و فامیلی‌اش خرازی بود. او را از وقتی برادرم به سپاه می‌رفت، از گفته‌های علیرضا تا حدودی می‌شناختم. هنوز عکس‌هایش را با علیرضا داریم. با برادرم عقد اخوت بسته بود و همیشه با هم بودند. البته یک رزمنده دیگر هم بود که اسم او سعید بیدرام بود. برادرم، سعید و حسین با هم عقد اخوت بسته بودند و در عملیات‌ها با هم بودند و طاقت دوری هم را نداشتند.

برادرم همیشه با خنده می‌گفت: «دوستی ما از یک دعوا شروع شد!» خیلی با هم صمیمی بودند. با هم شوخی بد نمی‌کردند و واقعاً به هم دلبسته بودند و یکدیگر را دوست داشتند. برادرم می‌گفت: «حسین با اینکه جوان است، از چند پیر هفتاد ساله عقلش بیشتر کار می‌کند.»

اطلاعاتی از خانواده حسین نمی‌دانم، اما این را می‌دانم: وقتی به شهادت رسید، فرزندش به دنیا آمد. نامش را قبل از شهادت انتخاب کرده بود. اگر دختر بود، نامش را به یاد فاطمه زهرا(س)، دختر حضرت محمد(ص)، «زهرا» بگذارید. و اگر پسر بود، اسمش را «مهدی» بگذارید تا او هم از یاران آقا امام مهدی(عج) باشد.

برادرم بعد از عملیات کربلای ۲ به مرخصی آمد، ولی بعد از دریافت تلگرافی، راهی جبهه شد. دوستش سعید بیدرام در عملیات کربلای ۳ به شهادت رسیده بود و غم و اندوه فراوانی او را آزار می‌داد. طاقت دوری برادرش را نداشت. کم‌حوصله شده بود و بیشتر از گذشته عبادت می‌کرد. هیچ‌وقت به ما نمی‌گفت که در جبهه چه سمتی و منصبی دارد. وقتی هم که می‌پرسیدیم، می‌گفت: «رزمنده‌ام.»

در عملیات کربلای ۴، دوستش حسین هم به درجه رفیع شهادت رسید. حسین نیز طاقت دوری برادر خود سعید را نداشت و به پیش او رفت.

وقتی برادرم در عملیات کربلای ۴ شرکت کرده بود، از ناحیه دو پا زخمی شده بود. البته برادرم هر وقت از جبهه می‌آمد، دست‌هایش پر از ترکش بود و خودش آن‌ها را درمی‌آورد. این بار که از ناحیه دو پا زخمی شده بود، وقتی می‌خواست نماز بخواند، پاهایش را نمی‌توانست خم کند و به سختی نماز می‌خواند. همیشه سر سجاده نماز، با ناله و عجز و ناتوانی، در خانه معبود ابدی را می‌زد.

ولی هرگاه مادر از او می‌پرسید: «علی‌جان، سر نماز آدم نباید گردنش را کج بگیرد و ناتوان باشد، چون در مقابل خدا قرار دارد و با او حرف می‌زند.» او می‌گفت: «مادر، می‌خواهم خدا مراد من را بدهد. شما هم برایم دعا کنید تا مراد من برآورده شود.»

و مادر، دست‌هایش را به آسمان دراز می‌کرد و می‌گفت: «خدایا، به پسرم کمک کن. آنچه را که از تو می‌طلبد، به او ببخش. خدایا، مهربانی تو را در آن شکی نیست. به پسرم کمک کن.»

با آنکه پزشک به او شش ماه مرخصی داده بود، باز هم عزم رفتن کرد. هنوز سه تیر در پایش بود، و به جبهه رفت. و در عملیات شلمچه، کربلای ۵، در سال ۱۳۶۶، او هم به یاران خود، سعید و حسین، پیوست و به سوی الله رفت.

تمام خاطراتی که از او دارم، حاکی از آن بود که به پدر و مادر علاقه زیادی داشت و همیشه به آن‌ها احترام می‌گذاشت. همیشه می‌گفت: «اگر من شهید شدم، خون من رنگین‌تر از خون شهدای دیگر نیست. پدر و مادر، برایم گریه نکنید تا دشمنان اسلام شاد گردند. اگر خواستید گریه کنید، برای فرزندان امام حسین گریه کنید که مظلومانه به شهادت رسیدند.»

این بود قسمت کوتاهی از خاطرات برادر بزرگوارم، که امیدوارم در آن دنیا ما را شفاعت کند.

زمانی که علیرضا شهید شد و شب چهاردهم عید به مادر و پدر خبر دادند، مادر با گریه گفت: «پسر من دلاور بود، شجاع بود، پا به پای رهبر بود.» سپس با سرافرازی گفت: «رَضِیتُ بِاللَّهِ وَ بِالْإِسْلامِ دِینا». ما راضی هستیم به خدا و به اینکه پسرم به اسلام کمک کرده است.»

چگونگی عملیات کربلای ۴؛ روایت شهید علیرضا گلرخی 

اين قسمت از خاطره را عليرضا گلرخی نقل کرده و مدرک معتبر وجود دارد:

سه شب بود که ما منتظر عملیات بودیم. دو سه دفعه آمدند و نقشه را توجیه‌مان کردند، ولی خوب، قسمت نبود. تا اینکه یکی از شب‌ها آمدند و نقشه را توجیه کردند و ما را بردند. چند نفری آمدند و با قایق‌ها ما را بردند توی یک منطقه. نام قرارگاه «اورژانس» بود.

از آن قرارگاه، باز سوار یک سری تویوتا شدیم و رفتیم توی منطقه. منطقه، جاده‌هایی داشت و توپ‌ها هم مستقر بودند. ما را بردند جلوتر. نزدیک‌های عصر بود که یکی از هواپیماها آمد و حسابی زدند توی بساط‌مان.

گردان «موسی بن جعفر» می‌خواست برود جلو و پشتیبان ما بود. ما گردان آرپی‌جی بودیم و می‌خواستیم صبح، جواب پاتک‌های عراقی‌ها را بدهیم. هواپیما آمد و ما را دید. دو سه تا راکت زد، ولی راکت‌هایی که زد، با ما خیلی فاصله داشت.

راوی خاطره: خواهر شهید و ...